ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

مديران انجمن: CafeWeb, Dabir, Noha, bahar

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » دوشنبه آذر ماه 4, 1392 4:11 pm




بهترین قصه عشق
STUPID RAIN
WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”
باران احمق
THAT’S MOM
اون مادره...



برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
pejmanava (دوشنبه آذر ماه 4, 1392 6:46 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5119 بار
امتياز: 33870

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط pejmanava » دوشنبه آذر ماه 4, 1392 6:53 pm

بسیار زیبا بود .








برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها:
bahar (سه شنبه آذر ماه 5, 1392 4:15 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2996
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » پنج شنبه دي ماه 5, 1392 3:30 pm

The Peacock and the Tortoise

ONCE upon atime a peacock and a tortoise became great friends. The peacock lived on a tree by the banks of the stream in which the tortoise had his home. Everyday, after he had a drink of water, the peacock will dance near the stream to the amusement of his tortoise friend.
One unfortunate day, a bird-catcher caught the peacock and was about to take him away to the market. The unhappy bird begged his captor to allow him to bid his friend, the tortoise good-bye.
The bird-catcher allowed him his request and took him to the tortoise. The tortoise was greatly disturbed to see his friend a captive.
The tortoise asked the bird-catcher to let the peacock go in return for an expensive present. The bird-catcher agreed. The tortoise then, dived into the water and in a few seconds came up with a handsome pearl, to the great astonishment of the bird-catcher. As this was beyond his exceptions, he let the peacock go immediately.
A short time after, the greedy man came back and told the tortoise that he had not paid enough for the release of his friend, and threatened to catch the peacock again unless an exact match of the pearl is given to him. The tortoise, who had already advised his friend, the peacock, to leave the place to a distant jungle upon being set free, was greatly enraged at the greed of this man.
“Well,” said the tortoise, “if you insist on having another pearl like it, give it to me and I will fish you out an exact match for it.” Due to his greed, the bird-catcher gave the pearl to the tortoise, who swam away with it saying, “I am no fool to take one and give two!” The tortoise then disappeared into the water, leaving the bird-catcher without a single pearl


روزی روزگاری،طاووس و لاک پشتی بودن که دوستای خوبی برای هم بودن.طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد ، برای سرگرم کردن دوستش می رقصید.
یک روز بدشانس، یک شکارچی پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگین، از شکارچی اش خواهش کرد که بهش اجازه بده  از لاک پشت خداحافظی کنه.
شکارچی خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پیش لاک پشت برد. لاک پشت از این که میدید دوستش اسیر شده خیلی ناراحت شد.اون از شکارچی خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هدیه ای باارزش رها کنه. شکارچی قبول کرد.بعد، لاکپشت داخل آب شیرجه زد و بعد از لحظه ای با مرواریدی زیبا بیرون اومد. شکارچی که از دیدن این کار لاک پشت متحیر شده بود فوری اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهی بعد از این ماجرا، مرد حریص برگشت و به لاک پشت گفت که برای آزادی پرنده ، چیز کمی گرفته و تهدید کرد که دوباره طاووس رو اسیر میکنه مگه اینکه مروارید دیگه ای شبیه مروارید قبلی بگیره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصیحت کرده بود برای آزاد بودن ، به جنگل دوردستی بره ،خیلی از دست مرد حریص، عصبانی شد.
لاک پشت گفت:بسیار خوب، اگه اصرار داری مروارید دیگه ای شبیه قبلی داشته باشی، مروارید رو به من بده تا عین اونو برات پیدا کنم. شکارچی به خاطر طمعش ،مروارید رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحالیکه با شنا کردن از مرد دور می شد گفت: من نادان نیستم که یکی بگیرم و دوتا بدم. بعد بدون اینکه حتی یه مروارید به شکارجی بده، در آب ناپدید شد.


نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5119 بار
امتياز: 33870

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » پنج شنبه دي ماه 5, 1392 3:35 pm


The Loan

Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.
The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and  watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said. “Yes, I remember,” Mike said. " I’m paying you back,” Sam said

قرض
دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند.
راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند.
ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند.سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد.
او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد:
«یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟»
مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.


نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5119 بار
امتياز: 33870

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » پنج شنبه دي ماه 5, 1392 3:39 pm

داستان دختر كوچولو
     
A little girl asked her father
"How did the human race appear?"

دختر کوچولویی از پدرش سوال کرد"چطور نژاد انسانها بوجود آمد؟"
The Father answered "God made Adam and Eve; they had children; and so all mankind was made
"

پدر جواب داد"خدا آدم و حوا را خلق کرد, آنها بچه آوردند سپس همه نوع بشر بوجود آمدند"
Two days later the girl asked her mother the same question
.

دو روز  بعد دختره همون سوال را از مادرش پرسید .

The mother answered
"Many years ago there were monkeys from which the human race evolved."

مادر جواب داد "سالها پیش میمونها وجود داشتنداز اونها  هم  نژاد انسانها بوجود اومد."

The confused girl went back to her father and said " Daddy, how is it possible that you told me human race was created God and Mommy said they developed from monkeys?"

دختر گیج شده به طرف پدرش برگشت و پرسید"پدر چطور این ممکنه که شما به من گفتین نژاد انسانها را خدا خلق کرده است و مامان گفت آنها تکامل یافته از میمونها هستند؟"
The father answered "Well, Dear, it is very simple. I told you about my side of the family and your mother told you about her
."

پدر جواب داد " خوب عزیزم خیلی ساده است .من در مورد فامیلهای خودم گفته ام و مادرت در مورد فامیلهای خودش!!"






برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 2
Shaghayegh (جمعه دي ماه 5, 1392 1:25 am), pejmanava (پنج شنبه دي ماه 5, 1392 10:18 pm)
رتبه: 14.29%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5119 بار
امتياز: 33870

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » دوشنبه بهمن ماه 14, 1392 4:39 pm



The purpose of life

A long time ago, there was an Emperor who told his horseman that if he could ride on his horse and cover as much land area as he likes, then the Emperor would give him the area of land he has covered.
Sure enough, the horseman quickly jumped onto his horse and rode as fast as possible to cover as much land area as he could. He kept on riding and riding, whipping the horse to go as fast as possible. When he was hungry or tired, he did not stop because he wanted to cover as much area as possible.
Came to a point when he had covered a substantial area and he was exhausted and was dying. Then he asked himself, "Why did I push myself so hard to cover so much land area? Now I am dying and I only need a very small area to bury myself."
The above story is similar with the journey of our Life. We push very hard everyday to make more money, to gain power and recognition. We neglect our health , time with our family and to appreciate the surrounding beauty and the hobbies we love.
One day when we look back , we will realize that we don't really need that much, but then we cannot turn back time for what we have missed.
Life is not about making money, acquiring power or recognition . Life is definitely not about work! Work is only necessary to keep us living so as to enjoy the beauty and pleasures of life. Life is a balance of Work and Play, Family and Personal time. You have to decide how you want to balance your Life. Define your priorities, realize what you are able to compromise but always let some of your decisions be based on your instincts. Happiness is the meaning and the purpose of Life, the whole aim of human existence. But happiness has a lot of meaning. Which king of definition would you choose? Which kind of happiness would satisfy your high-flyer soul?


مقصد زندگی

سال ها پیش، حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت: مقدار سرزمین هایی را که بتواند با اسبش طی کند را به او خواهد بخشید. همان طور که انتظار می رفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمین ها سوار بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن. با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت. حتی وقتی گرسنه و خسته بود، متوقف نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند. وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود به نقطه ای رسید . خسته بود و داشت می مرد. از خودش پرسید: چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدرا زمین بدست بیاروم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم.داستان بالا شبیه سفر زندگی خودمان است. برای بدست آوردن ثروت، قدرت و شهرت سخت تلاش می کنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف کرد، غفلت می کنیم تا با زیبایی ها و سرگرمی های اطرافمان که دوست داریم مشغول باشیم. وقتی به گذشته نگاه می کنیم. متوجه خواهیم شد که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمی توان آب رفته را به جوی بازگرداند.
زندگی تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نیست. زندگی قطعا فقط کار نیست ، بلکه کار تنها برای امرار معاش است تا بتوان از زیبایی ها و لذت های زندگی بهره مند شد و استفاده کرد. زندگی تعادلی است بین کار و تفریح، خانواده و اوقات شخصی. بایستی تصمیم بگیری که چه طور زندگیت را متعادل کنی. اولویت هایت را تعریف کن و بدان که چه طور می توانی با دیگران به توافق برسی اما همیشه اجازه بده که بعضی از تصمیماتت بر اساس غریزه درونیت باشد. شادی معنا و هدف زندگی است. هدف اصلی وجود انسان. اما شادی معنا های متعددی دارد. چه نوع شادی را شما انتخاب می کنید؟ چه نوع شادی روح بلند پروازتان را ارضا خواهد کرد؟



برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
pejmanava (دوشنبه بهمن ماه 14, 1392 11:17 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5119 بار
امتياز: 33870

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » جمعه اسفند ماه 1, 1392 12:27 am


One day a student was taking a very difficult essay exam. At the end of the test, the prof asked all the students to put their pencils down and immediately hand in their tests. The young man kept writing furiously, although he was warned that if he did not stop immediately he would be disqualified. He ignored the warning, finished the test. Minutes later, and went to hand the test to his instructor. The instructor told him he would not take the test.
The student asked, "Do you know who I am?"
The prof said, "No and I don't care."
The student asked again, "Are you sure you don't know who I am?"
The prof again said no. Therefore, the student walked over to the pile of tests, placed his in the middle, then threw the papers in the air "Good" the student said, and walked out. He passed.



روزي يك دانش‌آموز يك آزمون خيلي سخت داشت. در آخر امتحان، استاد از همه‌ي دانش‌آموزان خواست كه قلم‌هايشان را پايين بگذارند و بلافاصله دست خود را در روي برگه خود بگذارند. مرد جوان با خشم به نوشتن ادامه داد، گو اينكه او مطلع بود كه اگر او بلافاصله دست نگه ندارد او محروم خواهد شد. او اخطار را ناديده گرفت و امتحان را تمام كرد. دقايقي بعد، با برگه‌ي آزمون به سوي آموزگار خود رفت. آموزگار به او گفت كه برگه امتحاني او را نخواهد گرفت.
دانش آموز پرسيد: «مي داني من چه كسي هستم»
استاد گفت: «نه و اهميتي نميدم»
دانش آموز دوباره پرسيد: «مطمئني كه مرا نمي شناسي؟»
استاد دوباره گفت نه. بنابراین دانش آموز رفت سمت برگه‌ها و برگه خودشو وسط اونا جا داد (جوری که استاد نمی‌تونست بفهمه که کدوم برگه اونه!) اونوقت [با خوشحالی] کاغذهایی که تو دستش بود رو به هوا پرت کرد و گفت: ایول (یا همان خوب!) و رفت سمت بیرون.



برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
pejmanava (جمعه اسفند ماه 2, 1392 9:46 am)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5119 بار
امتياز: 33870

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط yasina » يکشنبه فروردين ماه 24, 1393 3:01 pm

     
The cautious captain of a small ship had to go along a coast with which he was unfamiliar , so he tried to find a qualified pilot to guide him. He went ashore in one of the small ports where his ship stopped, and a local fisherman pretended that he was one because he needed some money. The captain took him on board and let him tell him where to steer the ship.
After half an hour the captain began to suspect that the fisherman did not really know what he was doing or where he was going so he said
to him,' are you sure you are a qualified pilot?
'Oh, yes' answered the fisherman .'I know every rock on this part of the coast.'
Suddenly there was a terrible tearing sound from under the ship
At once the fisherman added," and that's one of them."


نا خدای هوشیار یک کشتی کوچک مجبور بود در امتداد ساحل دریایی که نمی شناخت حرکت کند،بنابراین او تلاش کرد تا یک ناخدای آشنا به آنجا برای راهنمایی پیدا کند.او کنار یکی از بندرهای کوچکی که کشتی اش توقف کرد ایستاد؛ و یک ماهیگیر محلی چون به پول احتیاج داشت طوری وانمود کرد که یک راننده کشتی ماهر است. نا خدا او را سوار کشتی کرد و به او اجازه داد تا بگوید کشتی را به کجا براند.
بعد از نیم ساعت نا خدا گمان کرد که ماهیگیر واقعا نمی داند چه کار دارد می کند یا به کجا می رود پس به او گفت:"ایا تو مطمئنی که ناخدای ماهرهستی؟
ماهیگیر جواب داد:" بله"."من هر سنگ این بندر از کنار دریا را می شناسم".ناگهان صدای پاره شدن از زیر کشتی آمد. سرانجام ماهیگیر افزود:"و آن هست یکی از آن سنگ ها."
نماد کاربر
yasina
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 192
تاريخ عضويت: جمعه اسفند ماه 10, 1391 12:30 am
تشکر کرده: 97 بار
تشکر شده: 251 بار
امتياز: 2430

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1393 2:39 pm


How good we are

A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the phone and proceeded to punch in seven digits. The store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, "Lady, Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, "I already have someone to cut my lawn." "Lady, I will cut your lawn for half the price of the person who cuts your lawn now." replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who was presently cutting her lawn. The little boy found more perseverance and offered, "Lady, I'll even sweep your curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm beach, Florida." Again the woman answered in the negative. With a smile on his face, the little boy replaced the receiver. The store-owner, who was listening to all, walked over to the boy and said, "Son... I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a job." The little boy replied, "No thanks, I was just checking my performance with the job I already have. I am the one who is working for that lady, I was talking to!"

چقدر شايسته ايم؟

پسر کوچکي وارد داروخانه شد، کارتن جوش شيرني را به سمت تلفن هل داد. بر روي کارتن رفت تا دستش به دکمه هاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره اي هفت رقمي. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسيد،" خانم، مي توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپاريد؟" زن پاسخ داد، کسي هست که اين کار را برايم انجام مي دهد." پسرک گفت:"خانم، من اين کار را نصف قيمتي که او مي گيرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت که از کار اين فرد کاملا راضي است. پسرک بيشتر اصرار کرد و پيشنهاد داد،" خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي کنم، در اين صورت شما در يکشنبه زيباترين چمن را در کل شهر خواهيد داشت." مجددا زن پاسخش منفي بود". پسرک در حالي که لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم مياد؛ به خاطر اينکه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم کاري بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو مي سنجيدم، من همون کسي هستم که براي اينخانوم کار ميکنه".




برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
pejmanava (دوشنبه ارديبهشت ماه 8, 1393 12:54 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5119 بار
امتياز: 33870

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط jamal » چهارشنبه ارديبهشت ماه 10, 1393 3:04 pm


Everyone has a Story in Life
               زندگی هر کس حکایت خودش را دارد.
A 24 year old boy seeing out from the train’s window shouted
     یک پسر 24 ساله درحالی که از پنجره قطار بیرون را نگاه می کرد فریاد زد.....
“Dad, look the trees are going behind!”
   بابا !!! درخت ها را ببین دارن میرن پشت سر ما
Dad smiled and a young couple sitting nearby, looked at the 24 year old’s childish behavior with pity,
  پدرش تبسمی کرد و دو نفر دیگه که نزدیک آنها نشسته بودند خندیدند در حالی که با ترحم به پسر 24 ساله نگاه می کردن
suddenly he again exclaimed…
  ناگهان پسره دوباره فریاد زد.....
“Dad, look the clouds are running with us!”
بابا.... ببین ابرها دارن همراه ما راه می رن
The couple couldn't resist and said to the old man…
آن دو نفر نتونستند تحمل کنند و به پدرش گفتند....
“Why don’t you take your son to a good doctor?”
چرا پسرت رو نمی بری پیش دکتر؟
The old man smiled and said…
پدرش تبسمی کرد و گفت
“I did and we are just coming from the hospital, my son was blind from birth, he just got his eyes today
بردمش و اتفاقا الان داریم از پیش دکتر برمی گردیم. پسرم از زمان تولد کور بوده و تازه امروز بینایی اش را به دست آورده است
Every single person on the planet has a story. Don’t judge people before you truly know them. The truth might surprise you
هر فردی روی این کره خاکی زندگی و داستان خودش را دارد. قبل از شناخت کامل افراد در موردشون قضاوت نکن. به احتمال زیاد، از شنیدن حقایق متعجب خواهی شد.

برای نویسنده این مطلب jamal تشکر کننده ها:
bahar (چهارشنبه ارديبهشت ماه 10, 1393 3:21 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
jamal
کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
 
پست ها : 39
تاريخ عضويت: سه شنبه خرداد ماه 17, 1390 11:30 pm
تشکر کرده: 37 بار
تشکر شده: 36 بار
امتياز: 210

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط mahshid » سه شنبه مرداد ماه 14, 1393 5:15 pm



Peter was eight and a half years old,

and he went to a school near his house

. He always went there and

came home on foot, and he usually got back on time,

but last Friday he came home from school late.

His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him,

"Why are you late today, Peter  

"My teacher was angry and sent me to the headmaster

after our lessons," Peter answered

?""To the headmaster?" his mother said.

"Why did she send you to him  

"Because she asked a question in the class; Peter said,

"and none of the children gave her the answer except me."

His mother was angry.

"But why did the teacher send you to the headmaster then?

Why didn"t she send all the other stupid children?

" she asked Peter  

."Because her question was,

"Who put glue on my chair?" Peter said

پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون می‌رفت.

او همیشه پیاده به آن جا می‌رفت و بر می‌گشت،

و همیشه به موقع برمی‌گشت، اما جمعه‌ی قبل از مدرسه دیر به خانه آمد.

مادرش در آشپزخانه بود،‌ و وقتی او (پیتر) را دید ازش پرسید

«پیتر، چرا امروز دیر آمدی»؟

پیتر گفت: معلم عصبانی بود و بعد از درس مرا به پیش مدیر فرستاد.

مادرش گفت: پیش مدیر؟ چرا تو را پیش او فرستاد؟

پیتر گفت: برای اینکه او در کلاس یک سوال پرسید

و هیچکس به غیر از من به سوال او جواب نداد.

مادرش عصبانی بود و از پیتر پرسید:

در آن صورت چرا تو را پیش مدیر فرستاد؟

چرا بقیه‌ی بچه‌های احمق رو نفرستاد؟

پیتر گفت: برای اینکه سوالش این بود

«چه کسی روی صندلی من چسب گذاشته؟




برای نویسنده این مطلب mahshid تشکر کننده ها:
bahar (چهارشنبه مرداد ماه 15, 1393 9:35 am)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
mahshid
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 100
تاريخ عضويت: دوشنبه بهمن ماه 21, 1392 4:24 pm
تشکر کرده: 26 بار
تشکر شده: 179 بار
امتياز: 1830

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » سه شنبه آبان ماه 6, 1393 3:41 pm


هدايايي براي مادر

Four brothers left home for college, and they became successful doctors and lawyers and prospered. Some years later, they chatted after having dinner together. They discussed the gifts that they were able to give to their elderly mother, who lived far away in another city.
The first said, “I had a big house built for Mama. The second said, “I had a hundred thousand dollar theater built in the house. The third said, “I had my Mercedes dealer deliver her an SL600 with a chauffeur. The fourth said, “Listen to this. You know how Mama loved reading the Bible and you know she can’t read it anymore because she can’t see very well. I met this monk who told me about a parrot that can recite the entire Bible. It took 20 monks 12 years to teach him. I had to pledge them $100,000 a year for 20 years to the church, but it was worth it. Mama just has to name the chapter and verse and the parrot will recite it.” The other brothers were impressed.
After the holidays Mama sent out her Thank You notes. She wrote: Dear Milton, the house you built is so huge. I live in only one room, but I have to clean the whole house. Thanks anyway.
Dear Mike, you gave me an expensive theater with Dolby sound, it could hold 50 people, but all my friends are dead, I’ve lost my hearing and I’m nearly blind. I’ll never use it. But thank you for the gesture just the same.
Dear Marvin, I am too old to travel. I stay home, I have my groceries delivered, so I never use the Mercedes … and the driver you hired is a big jerk. But the thought was good. Thanks.
Dearest Melvin, you were the only son to have the good sense to give a little thought to your gift. The chicken was delicious. Thank you.”


چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند.اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ،صحبت کردن. اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم . دومی گفت: من تماشاخانه(سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده کرایه کردم که مادرم به سفر بره. چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس رو دوست داره، و میدونین که نمی تونه هیچ چیزی رو خوب بخونه چون جشماش نمیتونه خوب ببینه . شماها میدونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن. پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمییز کنم.به هر حال ممنونم.مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. راننده ای که کرایه کردی یه احمق واقعیه. اما فکرت خوب بود ممنونمملوین عزیزترینم، تو تنها پسری بودی که درک داشتی که کمی فکر بابت هدیه ات بکنی. جوجه خوشمزه بود. ممنونم.




نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5119 بار
امتياز: 33870

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط mahshid » جمعه دي ماه 5, 1393 5:05 pm


Last week I went to the theater, the play was very interesting. I didn’t enjoy it! A couple was sitting behind me, talking loudly. I couldn’t hear the actors; so I looked at them angrily. They didn’t pay any attention. “I can’t hear a word” I said angrily.” it’s none of your business,” he said.” this is a private conversation!”

هفته قبل به تئاتر رفتم. نمایش بسیار جذاب بود.من از آن لذت نبردم.زوجی پشت سر من نشسته بودند و با صدای بلند صحبت می کردند.من نمی توانستم صدای بازیگران را بشنوم،بنابراین با عصبانیت به آنها نگاهی انداختم.آنها توجهی نکردند.با عصبانیت گفتم:”من یک کلمه نمی توانم بشنوم”.مرد گفت:”به تو ربطی ندارد.این یک گفتگوی خصوصی است

برای نویسنده این مطلب mahshid تشکر کننده ها:
pejmanava (يکشنبه دي ماه 7, 1393 5:02 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
mahshid
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 100
تاريخ عضويت: دوشنبه بهمن ماه 21, 1392 4:24 pm
تشکر کرده: 26 بار
تشکر شده: 179 بار
امتياز: 1830

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط dabirlo » دوشنبه مرداد ماه 11, 1395 9:19 am

به سایت ما هم سر بزنید dabirlo.ir پک های آموزشی خوبی داره
dabirlo
کاربر سایت
کاربر سایت
 
پست ها : 4
تاريخ عضويت: دوشنبه مرداد ماه 11, 1395 9:03 am
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 0 دفعه
امتياز: 0

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط yasina » جمعه دي ماه 17, 1395 4:05 pm

"قطار زندگی"

  

Hello !

Life is like a journey on a train...

with its stations...

with changes of routes...

and with accidents !

سلام !

زندگي مانند سفر كردن با قطار

است، به همراه ايستگاه ها،

تغيير مسيرها و حوادث!!!!!!



We board this train when we are born and our parents are the ones who get our ticket.

ما با تولدمان به اين قطار سوار ميشويم و والدينمان كساني هستند كه بليت اين سفر را برايمان گرفته اند......



We believe they will always travel on this train with us.

ما فكر ميكنيم كه آنها هميشه همراه ما در اين قطار سفر خواهند كرد.....



However, at some station our parents will get off the train, leaving us alone on this journey.

اما در يك ايستگاه آنها از اين قطار پياده ميشوند و ما را در اين سفر تنها ميگذارند.......


As time goes by, other passengers will board the train, many of whom will be significant - our siblings, friends, children, and even the love of our life.

با گذشت زمان مسافران ديگري وارد قطار ميشوند كساني با اهميت مانند: دوستان،فرزندان و حتي عشق زندگي مان.....


Many will get off during the journey and leave a permanent vacuum in our lives.

بسياري از آنها در طول مسير اين سفر، ما را ترك خواهند كرد و جاي خاليشان در زندگي ما بجا ميماند......


Many will go so unnoticed that we won't even know when they vacated their seats and got off the train !

بسياري هم آنچنان بي سر و صدا ميروند كه ما حتي متوجه ترك كردن صندلي و پياده شدنشان نميشويم.....


This train ride will be full of joy, sorrow, fantasy, expectations, hellos, good-byes, and farewells.

سوار بر اين قطار پر از تجربه ي شادي، غم، روياپردازي، انتظارات، سلام ها،خداحافظي ها و آرزوهاي خوب است.....


A good journey is helping, loving, having a good relationship with all co passengers...

and making sure that we give our best to make their journey comfortable.

يك سفر خوب همراه است با كمك كردن، عشق ورزيدن، داشتن رابطه خوب با بقيه همسفران و اينكه مطمئن بشيم تمام تلاشمان را بكنيم تا سفري راحت داشته باشند.....


The mystery of this fabulous journey is :

We do not know at which station we ourselves are going to get off.

راز اين سفر بسيار زيبا اين است كه:

ما نميدانيم در كدامين ايستگاه قرار است پياده شويم.


So, we must live in the best way - adjust, forget, forgive and offer the best of what we have.

پس بايد به بهترين شكل زندگي كنيم-سازگار باشيم، فراموش كنيم، ببخشيم و بهترين چيزي كه داريم را ارائه دهيم....


It is important to do this because when the time comes for us to leave our seat... we should leave behind beautiful memories for those who will continue to travel on the train of life."

تمامي اينها مهم خواهد بود چراكه هنگامي كه زمان آن برسد كه ما مجبور به ترك صندلي خود بشويم، مي بايست براي آنها كه سفرشان با قطار زندگي ادامه دارد خاطرات زيبايي از خود بجا بگذاريم.....


Thank you for being one of the important passengers on my train... don't know when my station will come... don't want to miss saying: "Thank you"

از شما متشكرم كه يكي از مسافران مهم قطار همراه من بوديد،

من نميدونم كه چه وقت به ايستگاهم خواهم رسيد، براي همين نميخواهم فرصت گفتن "متشكرم" را از دست بدهم...
نماد کاربر
yasina
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 192
تاريخ عضويت: جمعه اسفند ماه 10, 1391 12:30 am
تشکر کرده: 97 بار
تشکر شده: 251 بار
امتياز: 2430

قبلي

بازگشت به English Short Stories(pdf & word0

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان