داستان کوتاه عبرت انگیز ...

در این بخش مطالب متفرقه در زمینه طنز و سرگرمی قرار داده می شود

مديران انجمن: CafeWeb, Dabir, Noha, bahar

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط tafgah72 » سه شنبه آذر ماه 19, 1392 11:31 pm

زوایای تصمیم عاقلانه


روزي از يك پزشك دعوت كردند تا در جمع معتادان به الكل سخنراني كند. پزشك قصد داشت عملا به افراد حاضر در آن جمع نشان دهد كه نوشيدن الكل براي سلامتي بسيار مضر و خطرناك است. او دو ليوان برداشت. در يكي از ليوان ها آب مقطر و در ليوان دومي الكل ريخت. سپس يك كرم خاكي را در ليوان آب مقطر انداخت. كرم آرام آرام شنا كرد و خود را به سطح آب رساند. آنگاه يك كرم خاكي ديگر داخل ليوان محتوي الكل خالص انداخت. كرم پيش روي همه تكه تكه شد. پزشك رو به جمعيت كرد و پرسيد چه نتيجه اي مي توانند از اين آزمايش بگيرند. يكي از حضار جواب داد:


اگه الكل بخوريد، كرم وارد معده شما نمي شه!

______________________________________

هنگامي كه چيزي را، چه خوب و چه بد، باور داريم، سعي مي كنيم به همه چيز از همان منظر نگاه كنيم. ما همان حرفي را مي شنويم كه خواهان شنيدنش هستيم و بر همان اساس نيز استنباط مي كنيم، تا اينكه شكل عادت به خود بگيرد. مهم آن است كه براي اتخاذ تصميم عاقلانه، بر تمامي زواياي يك رخداد دقيق شويم.

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها: 5
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 4:17 pm), bahar (چهارشنبه آذر ماه 19, 1392 1:05 am), hoda (چهارشنبه آذر ماه 20, 1392 1:05 pm), ostadelyass (چهارشنبه آذر ماه 20, 1392 9:19 pm), pejmanava (پنج شنبه آذر ماه 21, 1392 6:28 pm)
رتبه: 35.71%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط bahar » پنج شنبه آذر ماه 21, 1392 12:16 pm


مردی داشت در جنگل‌های آفریقا قدم می زد که ناگهان صدای وحشتناکی که دایم داشت بیشتر می شد به گوشش رسید.
به پشت سرش که نگاه کرد دید شیر گرسنه‌ایی با سرعت باورنکردنی دارد به سمتش می‌آید
و بلافاصله مرد پا به فرار گذاشت و شیر که از گرسنگی تورفتگی شکمش کاملا به چشم می‌زد داشت به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد
که ناگهان مرد چاهی را در مقابل خود دید که طنابی از بالا به داخل چاه آویزان بود.
سریع خود را به داخل چاه انداخت و از طناب آویزان شد.تا مقداری صدای نعره‌های شیر کمتر شد
و مرد نفسی تازه کرد متوجه شد که در درون چاه اژدهایی عریض و طویل با سری بزرگ برای بلعیدن وی لحظه‌شماری می‌کند.
مرد داشت به راهی برای نجات از دست شیر و اژدها فکر می‌کرد که متوجه شد دو موش سفید و سیاه دارند از پایین چاه
از طناب بالا می‌آیند و همزمان دارند طناب را می‌خورند و می‌بلعند. مرد که خیلی ترسیده بود
با شتاب فراوان داشت طناب را تکان می‌داد تا موش‌ها سقوط کنند اما فایده‌ایی نداشت و از شدت تکان دادن طناب داشت با دیواره‌ی
چاه برخورد می‌کرد که ناگهان دید بدنش با چیز نرمی برخورد کرد. خوب که نگاه کرد دید کندوی عسلی در دیواره‌ی چاه قرار دارد
و دستش که آغشته به عسل بود را لیسید و از شیرینی عسل لذت برد و شروع کرد به خوردن عسل و شیر و اژدها و موش‌ها را
فراموش کرد که ناگهان از خواب پرید. خواب ناراحت‌کننده‌ای ی بود و تصمیم گرفت تعبیر آن را بیابد و نزد عالمی رفت که
تعبیر خواب می‌کرد و آن عالم به او گفت تفسیر خوابت خیلی ساده است:

شیری که دنبالت می‌کرد ملک الموت(عزراییل) بوده...
چاهی که در آن اژدها بود همان قبرت است...
طنابی که به آن آویزان بودی همان عمرت است...
و موش سفید و سیاهی که طناب را می‌خوردند همان شب و روز هستند که عمر تو را می‌گیرند...

مرد گفت ای شیخ پس جریان عسل چیست؟ گفت:
عسل همان دنیاست که از لذت و شیرینی آن مرگ و حساب و کتاب را فراموش کرده‌ای...
بار الها از فتنه‌های دنیا به تو پناه می‌بریم و حسن خاتمه را نصیب ما بفرما... آمين









برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 3
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 4:16 pm), pejmanava (پنج شنبه آذر ماه 21, 1392 6:28 pm), tafgah72 (پنج شنبه آذر ماه 21, 1392 9:45 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط pejmanava » پنج شنبه آذر ماه 21, 1392 6:28 pm

آمیــــــن یا رب العالمین


برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها:
bahar (پنج شنبه آذر ماه 21, 1392 11:30 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2997
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

وقتی برای رضای خدا باشد ...

پستتوسط tafgah72 » دوشنبه آذر ماه 25, 1392 3:01 pm


ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻔﺮﯼ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.


ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺯﻥ٬ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﭘﺲ ﺍﺯﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﯼ ﮐﺮﻣﯽ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﯼ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ. ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﯽﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﺶ ﮐﺸﯿﺪ. ﯾﮏ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ. ﺯﻥ، ﮐﻤﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺧﻮﺩﺵ ﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ.

ﺯﻥ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﯿﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ. ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺯﺩ. ﺯﻥ ﭘﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﯿﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﯼ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ. ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﺩﺏ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ “:ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ”. ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﯼ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮐﻬﻨﻪ ﻭ ﻣﻨﺪﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﻣﯿﻞ ﺩﺍﺭﺩ. ﺯﻥ، ﻏﺬﺍﯾﯽ ۸۰ ﺩﻻﺭﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ، ﯾﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﯼ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ. ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻘﯿﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ. ﺩﺭ ﻋﻮﺽ، ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺘﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ. ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ. ﺩﺭ ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﯼ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﯾﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ. ﯾﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : “ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻔﺮﯼ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ” ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ آنﻫﺎ ﺁﻫﯽ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ. ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ: ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﻗﻄﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﮑﯽ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها: 2
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 4:14 pm), bahar (دوشنبه آذر ماه 25, 1392 11:32 pm)
رتبه: 14.29%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

پـدر !! گناه مـن چـه بـود ؟!

پستتوسط tafgah72 » سه شنبه آذر ماه 25, 1392 12:41 am

ماجد جوان ۱۷ ساله‌ای بود که پدرش یکی از بزرگترین تجار شهرشان بود. در همان اوان ماجد با امام مسجدی که در همسایگی آنها قرار داشت آشنا شد و از محضر او محبت خدا و پیغمبرش را فرا گرفت.

نور ایمان از سیمایش نمایان بود و لبخند لحظه‌ای از وجناتش جدا نمی‌شد و همواره با پدر و مادرش با بهترین وجه ممکن برخورد و رفتار می‌نمود.

مدتی نگذشته بود که پدر ماجد متوجه دگرگونی ماجد شد؛ چون دیگر صدای موسیقی تکان‌دهنده را از اتاق ماجد نمی‌شنوید و ماجد همواره با آرامش بود و بسیار ذکر می‌کرد و به قرائت قرآن می‌پرداخت، اما پدر ماجد از این وضعیت خرسند نبود.

پس از گذشت مدتی پدر ماجد شروع کرد به فشار آوردن و تحت تنگنا قرار دادن وی. به او می گفت: این کارهای پوچ چیست که انجام می‌دهی؟ چرا قرآن می‌خوانی؟ آیا الآن وقت نماز است؟ مگر کسی مرده است؟

وقتی نماز صبح فرا می‌رسید ماجد از خواب برمی‌خواست و پدرش را از خواب بیدار می‌کرد، اما پدر که پس از ازدواج سجده‌ای برای خدا نکرده بود از این کار فرزندش به خشم می‌آمد و آب دهان به صورت ماجد پرت می‌کرد.

در یکی از روزها پدر ماجد پیش امام مسجد رفت و خطاب به او گفت: چرا فرزندم را فاسد کرده‌ای؟‌ امام مسجد لبخندی بر لبانش جاری شد و گفت: ما فرزندت را فاسد نکرده‌ایم بلکه او را به راه راست و مسیر نجات رهنمون ساخته‌ایم؛ فرزندت اکنون ۶ جزء از قرآن کریم را حفظ کرده و بر ادای نماز حریص است.

پدر ماجد گفت: ای فرومایه اگر دوباره فرزندم را همراهت ببینم و یا اینکه در جلسات و درس‌های شما شرکت می‌کند استخوانهایت را می‌شکنم. سپس آب دهانش را به صورت امام پرت کرد، امام مسجد گفت: خدا خیرت دهد و تو را به راه راست رهنمون سازد…

پدر ماجد به برادرزاده‌اش که جوانی مشهور به فساد و بزهکاری بود پیشنهاد کرد که همراه با ماجد سفری تفریحی به یکی از کشورهایی که فساد در آنجا رواج دارد بروند تا اینکه از دوستان (به قول خود فاسد) و امام مسجد فاصله بگیرد.

پسرعموی ماجد خطاب به ماجد گفت: نظرت چیست سفری را به اسپانیا برویم و آثار فرهنگ وتمدن اسلامی که در آنجا وجود دارد را از نزدیک مشاهده نماییم؟ ماجد چون در آغاز مسیر استقامت بود پیشنهاد وی را پذیرفت و همراه او راهی اسپانیا شد.

پدر ماجد مسئولیت آمادگی مقدمات سفر و ویزا و بلیط و غیره و نیز هزینه‌ی سفر را بر عهده گرفت. ماجد و پسر عمویش پس از رسیدن به اسپانیا در هتلی که در همسایگی آن رقاصخانه و باشگاه شبانه وجود داشت اقامت گزیدند.

پسر عموی ماجد چون شب فرا می‌رسید به آن رقاصخانه می رفت اما ماجد از همراهی وی خودداری می‌نمود و در اتاق خویش به ذکر و یاد خدا مشغول می‌شد.

پس از گذشت مدتی ماجد همراه پسرعمویش به‌ آن رقاصخانه گام نهاد و اندک اندک شروع به رقصیدن با زنان موجود در رقاصخانه کرد…

دیری نگذشت که همان نمازهایی را که در هتل به‌جای می‌آورد ترک کرد و با اذکاری که بر زبان جاری می‌ساخت وداع کرد… در یکی از روزها پسر عموی ماجد سیگاری را که آمیخنه به نوعی مواد مخدر بود به او تعارف نمود و ماجد نیز پذیرفت و پس از آن در چاه تاریکی‌ها سقوط نمود.

ماجد دیگر از هیچ چیزی باک نداشت… نه از سیاهی و کبود شدن اطراف چشمانش و نه از شبگذرانی و میگساری و نه از زنا و زنان رقاصه و نه از ضایع کردن و ترک نمازهایش؛ پس از گذشت مدتی ماجد با پدرش تماس گرفت تا مقداری پول برای وی بفرستد؛ پدر پس از شنیدن این سخن نزدیک بود از خوشحالی پرواز کند. ماجد روز به روز بیشتر در منجلاب فساد می رفت تا اینکه در دام مصرف هروئین افتاد.

مدت روادید به پایان رسید. پسر عموی ماجد تلاش می‌کرد او را قانع کند تا به سرزمین خودشان بازگردند اما ماجد فریاد می‌زد: من هیچ سرزمینی ندارم! من پدر ندارم! من خانواده ندارم! سرزمین و پدر و خانواده‌ی من ربع گرم هروئین سفید است.

ماجد و پسر عمویش به کشور خود بازگشتند، پدر ماجد جهت استقبال آنها به فرودگاه آمده بود اما به محض مشاهده فرزندش متوجه دگرگونی کلی وی شد، ماجد پس از نزدیک شدن به پدرش با سردی او را پذیرا شد.

پدر ماجد همراه وی به خانه بازگشت و تلاش نمود او را معالجه نماید اما فائده‌ای نداشت. چندین بار ماجد پدرش را کتک زد و نیز بسیاری از طلاهای مادرش را دزدید و وخامت امر به جایی رسید که برای دستیابی به پول جهت تهیه‌ی مواد مخدر پدرش را با چاقو تهدید می‌کرد.

در یکی از روزها پدر ماجد به نزد امام مسجد رفت و خطاب به او گفت: مرا ببخش، من آب دهان خود را به صورت شما پرت کردم و با بی ادبی با شما برخورد کردم اما الآن ماجد اسیر مواد مخدر شده؛ خواهش می‌کنم او را به‌حال اولش بازگردانید، او را به نماز بازگردانید، او را درحالی که پاک شده است به من بازگردانید؛ امام لبخندی زد و گفت: ای پدر ماجد با صداقت تمام از خداوند بخواه که او را هدایت کند زیرا هدایت تنها بدست خداست.

پس از گذشت دو هفته از این ملاقات، جنازه‌ی پدر و مادر ماجد را به همین مسجد آورده بودند تا امام بر آنها نماز بگذارد چون ماجد آنها را پس از اینکه از دادن پول جهت خرید مواد مخدر به وی خودداری کرده بودند به قتل رسانده بود.

ماجد در حالی که در پس میله‌های زندان نشسته بود و در حالیکه اشک از چشمانش جاری بود می‌گفت: چرا پدر؟!!! گناه من چه بود؟! آیا مگر اسلام تو را به خوشرفتاری با فرزندانت امر نکرده بود

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها: 3
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 4:14 pm), bahar (سه شنبه آذر ماه 25, 1392 12:52 am), yosra69 (شنبه دي ماه 7, 1392 10:18 pm)
رتبه: 21.43%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط yosra69 » شنبه دي ماه 7, 1392 10:18 pm

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:

عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا (5)

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا (6) (انشراح)



برای نویسنده این مطلب yosra69 تشکر کننده ها: 4
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 4:12 pm), bahar (شنبه دي ماه 14, 1392 3:47 pm), pejmanava (شنبه دي ماه 7, 1392 10:29 pm), tarannom (چهارشنبه ارديبهشت ماه 10, 1393 11:21 am)
رتبه: 28.57%
 
نماد کاربر
yosra69
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 1059
تاريخ عضويت: دوشنبه بهمن ماه 22, 1391 12:30 am
محل سکونت: روانسر
تشکر کرده: 1401 بار
تشکر شده: 1767 بار
امتياز: 17660

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط bahar » شنبه دي ماه 14, 1392 3:47 pm


کفش های قرمز



دخترک طبق معمول هر روز، جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمزرنگ با حسرت نگاه کرد.

بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:

اگه تا پایان ماه، هر روز تمام چسب زخم رو که داری بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت:


یعنی من باید دعا کنم که هر روز، دست و پا و یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ....

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت: نه، خدا نکنه ... اصلا" کفش نمیخوام.

فقـــــــر اخلاقی به مــــراتب وحــشتنــاک تر و غیـــــرقـــابــــل تحمل تر از فقـــــــر مـــادی است.







برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 3
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 4:11 pm), pejmanava (شنبه دي ماه 14, 1392 11:46 pm), tarannom (چهارشنبه ارديبهشت ماه 10, 1393 11:21 am)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط tarannom » چهارشنبه ارديبهشت ماه 10, 1393 11:21 am

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد،
طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید.
فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و
دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"
مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت،
رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه...
چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه مرد نا امید نشد و
طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود،
گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... "
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه...
چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه...
مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که
بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود....
انگار نفس هم نمی کشید.
"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند،
حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!
"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟"
"- نه...! شعر نمی خونه،
حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه،
اصلا هیچ کاری نمی کنه...
اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!

برای نویسنده این مطلب tarannom تشکر کننده ها: 3
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 4:09 pm), bahar (چهارشنبه ارديبهشت ماه 10, 1393 2:01 pm), yosra69 (شنبه تير ماه 21, 1393 7:05 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
tarannom
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 1303
تاريخ عضويت: جمعه فروردين ماه 18, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 610 بار
تشکر شده: 1107 بار
امتياز: 4610

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط tarannom » شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 10:50 am

راز جعبه کفش

زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.

در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود

هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:” این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” ، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”



برای نویسنده این مطلب tarannom تشکر کننده ها: 4
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 4:08 pm), bahar (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 1:58 pm), yosra69 (شنبه تير ماه 21, 1393 7:05 pm), فرمیسک (يکشنبه ارديبهشت ماه 28, 1393 7:15 pm)
رتبه: 28.57%
 
نماد کاربر
tarannom
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 1303
تاريخ عضويت: جمعه فروردين ماه 18, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 610 بار
تشکر شده: 1107 بار
امتياز: 4610

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط nasim68 » دوشنبه ارديبهشت ماه 29, 1393 1:05 pm

مرد و زنی نزد

عضويت  / ورود
آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد.


مرد گفت: “من همیشه سعی کرده‌ام در

عضويت  / ورود
به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور،

اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی بی‌اعتنا هستند و آبروی ما را در دهکده برده‌اند.

چرا با وجودی که هم من و هم همسرم به

عضويت  / ورود
ایمان داریم، دچار این مشکل شده‌ایم؟”



شیوانا به آن‌ها گفت: “ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید.”
مرد با تعجب جواب داد: “این چه ربطی به موضوع دارد؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد. یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل

آن اتاق‌های بزرگ با پنجره‌های بزرگ، اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است. در گوشه حیاط هم انبار بزرگی داریم،


آن سوی حیاط هم آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است.”


شیوانا پرسید : “درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید؟”
زن با تعجب پرسید :”منظورتان چیست! مگر می‌توان درون خانه خدا داشت؟”


شیوانا گفت: “بله ! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در نظر بگیریم.

برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشته‌اید؟ آیا تا به حال در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کرده‌اید؟

آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه مانده‌ها و تهی‌دستان استفاده‌ای شده‌است؟ آیا پرده‌ای که به پنجره‌ها آویخته‌اید نقشی خدایی بر آن‌ها وجود دارد؟ ب

روید و ببینید چه قدر در زندگی خودتان خدا را پخش کرده‌اید و رد پای خدا را در کجاهای منزلتان می‌توانید پیدا کنید.

اگر چهار فرزند شما به بی‌راهه کشانده شده‌اند، این نشان آن است که در آن منزل، حضور خدا را کم دارید.

اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی در زندگی‌تان پخش کنید، خواهید دید که

نه تنها فرزندان‌تان بلکه بسیاری از جوانان و پیروان اطراف شما هم به راه راست کشانده خواهند شد.”








برای نویسنده این مطلب nasim68 تشکر کننده ها:
bahar (دوشنبه ارديبهشت ماه 29, 1393 2:50 pm)
رتبه: 7.14%
 
nasim68
کاربر کوشا
کاربر کوشا
 
پست ها : 12
تاريخ عضويت: شنبه ارديبهشت ماه 28, 1392 1:29 pm
تشکر کرده: 15 بار
تشکر شده: 18 بار
امتياز: 180

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط bahar » شنبه تير ماه 21, 1393 3:47 pm



ترس و شکست

حکایت است که می گویند:روزی یکی از اهالی ده به صحرا رفت و شب از قضا حیوانی به او حمله کرد. پس از یک درگیری سخت بالاخره بر حیوان غالب شد و آن را کشت و از آن جا که پوست حیوان زیبا به نظر می رسید مرد حیوان را به دوش انداخت و به سمت آبادی راه افتاد. پس از ورود به ده ، همسایه اش از بالای بام او را دید و فریاد زد: "آهای مردم مش قلی یک شیر شکار کرده است"! مش قلی داستان ما با شنیدن اسم شیر لرزید و غش کرد. بیچاره نمی دانست حیوانی که با او درگیر شده شیر بوده است. وقتی درگیر شده بود فکر می کرد که سگ قدیمی مش تیمور است وگرنه همان اول غش می کرد و به احتمال زیاد خوراک شیر می شد.
نتیجه گیری: اگر از بزرگی اسم یک "مشکل" بترسید قبل از اینکه با آن بجنگید از پا درتان می آورد.




برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
yosra69 (شنبه تير ماه 21, 1393 7:05 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط tafgah72 » سه شنبه مهر ماه 29, 1393 9:29 am

ﺩﺯﺩ ﮐﻠﻮﭼﻪ؛ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﻋﺒﺮﺕ ﺁﻣﻮﺯ
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﻓﺮﺩﻭﺩﮔﺎﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﻮﺩ . ﺍﺯﯾﻨﮑﻪ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ
ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺎ ﯾﮏ ﭘﺎﮐﺖ
ﮐﻠﻮﭼﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﻣﺼﺮﻭﻑ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺷﺪ .
ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻏﺮﻕ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ، ﮐﻪ ﺑﺎ
ﺑﯽﺷﺮﻣﯽ ﺍﺯ ﭘﺎﮐﺖ ﮐﻠﻮﭼﻪ ﺑﺮ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ . ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﺑﯿﻦ ﺷﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﮑﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ
ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ.
ﺍﻣﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﻧﺸﺪ؛ ﻫﺮ ﺑﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻠﻮﭼﻪﺍﯼ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ، ﻣﺮﺩ ﻫﻢ ﯾﮑﯽ ﺑﺮ ﻣﯽﺩﺍﺷﺖ.
ﺟﻮﺍﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ، ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﻣﯽﺷﺪ . ﺍﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺁﺩﻡ
ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺒﻮﺩﻡ، ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺷﮏ ﻭ ﺗﺮﺩﯾﺪﯼ ﭼﺸﻤﺶ ﺭﺍ ﮐﺒﻮﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ!
ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﮐﻠﻮﭼﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﭘﺎﮐﺖ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ،
ﺟﻮﺍﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﭼﻪ ﮐﻨﺪ . ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﺒﺴﻢ ﺑﺮ
ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺁﺧﺮﯾﻦ ﮐﻠﻮﭼﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎﮐﺖ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﻧﺼﻒ ﮐﺮﺩ؛ ﻧﺼﻒ ﺁﻥ
ﺭﺍ ﻧﻮﺵ ﺟﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﺼﻒ ﺩﯾﮕﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩ .
ﺟﻮﺍﻥ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﻧﺼﻒ ﮐﻠﻮﭼﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﻭ ﻗﺎﭘﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭﻩ، ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ
ﮐﻪ ﺑﯽﺍﺩﺏ ﺍﺳﺖ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻫﻢ ﺍﺳﺖ…
ﺣﺎﻟﺖ ﺟﻮﺍﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯﺵ ﺭﺍ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ
ﻧﻔﺲ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪ .
ﺟﻮﺍﻥ ﻭﺳﺎﯾﻠﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻧﻤﮏ ﻧﺸﻨﺎﺱ ﻧﻈﺮﯼ
ﺑﯿﻔﮕﻨﺪ، ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ .
ﺟﻮﺍﻥ ﺳﻮﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺧﻮﺩ ﺟﺎ ﮔﺮﻓﺖ. ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﮐﺘﺎﺑﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﺎ
ﺻﻔﺤﺎﺕ ﺑﺎﻗﯽﻣﺎﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﺪ . ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﯿﻒ ﺑﺮﺩ، ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﻢ
ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺁﺏ ﺷﻮﺩ . ﭘﺎﮐﺖ ﮐﻠﻮﭼﻪﺍﺵ ﺩﺳﺖﻧﺎﺧﻮﺭﺩﻩ ﺩﺭ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﻮﺩ .
ﺣﺎﻻ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ! ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﯾﺄﺱ ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﮐﻠﻮﭼﻪ ﻣﺎﻝ ﺁﻥ
ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻠﻮﭼﻪﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ…
ﺣﺰﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺳﺮﺍﭘﺎﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﯽﺍﺩﺏ، ﻧﻤﮏ ﻧﺸﻨﺎﺱ ﻭ
ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻩ، ﻧﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها:
asmaa (شنبه آبان ماه 3, 1393 11:55 am)
رتبه: 7.14%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط tarannom » چهارشنبه تير ماه 3, 1394 12:39 pm

پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:

خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش می رود...

پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن خانه اش کرد..!

رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو پخت.

سپس نشست و منتظر ماند...

چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد...

پیرزن با عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد

پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد

پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست

نیم ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره با عجله در را باز کرد

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست که از سرما پناهش دهد

پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت

نزدیک غروب بار دیگر درب خانه به صدا در آمد

این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد

پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیرزن فقیر را دور کرد

شب شد و خدا نیامد...!

پیرزن با یأس به خواب رفت و بار دیگر خدا را دید

پیرزن با ناراحتی گفت: خدایا، مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟!

خدا جواب داد:

بله، من امروز سه بار به دیدنت آمدم اما تو هربار در را به رویم بستی...!


آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند ، راحت تر می خوابند . . .یک جمله زیبا از طرف خدا :“قبل از خواب دیگران را ببخش ومن قبل از اینکه بیدار شوید ، شما را می بخشم.خدایا! آنچه که دادی تشکر! ! آنچه که ندادی تفکر!به آنچه که گرفتی تذکر!که:داده ات نعمت!نداده ات حکمت!و گرفته ات عبرت است!یا رب؛ آنچه خیر است تقدیر ما کن!وآنچه شر است از من و خانواده ام و فامیلم و دوستانم وآشنایانم جدا کن.


دست هایم به آرزوهایم نرسید آنها بسیار دورند !
اما درخت سبز صبرم می گوید : امیدی هست ؛ دعایی هست ؛ خدایی هست ...         
نماد کاربر
tarannom
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 1303
تاريخ عضويت: جمعه فروردين ماه 18, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 610 بار
تشکر شده: 1107 بار
امتياز: 4610

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط ghassam » دوشنبه شهريور ماه 23, 1394 2:53 pm

   لا اله الا الله
محمد رسول الله
نماد کاربر
ghassam
کاربر فعال
کاربر فعال
 
پست ها : 60
تاريخ عضويت: پنج شنبه شهريور ماه 12, 1394 8:33 am
محل سکونت: غزه / فلسطین
تشکر کرده: 7 بار
تشکر شده: 35 بار
امتياز: 350

Re: داستان کوتاه عبرت انگیز ...

پستتوسط zahraasadi20222021 » شنبه تير ماه 25, 1401 1:10 pm

zahraasadi20222021
کاربر کوشا
کاربر کوشا
 
پست ها : 16
تاريخ عضويت: شنبه اسفند ماه 14, 1400 11:06 am
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 0 دفعه
امتياز: 0

قبلي

بازگشت به متفرقه

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان