...دل نوشته...

در این بخش شعر و نوشته های ادبی مختلف قرار دارد

مديران انجمن: tarannom, CafeWeb, Dabir, Noha, bahar, Modir-Farhangi

...دل نوشته...

پستتوسط benvi3 » يکشنبه دي ماه 10, 1391 12:19 pm

هنوز چشم هایش بوی اشک میداد. انگار بوی نم باران بود روی چشم غبار گرفته اش. صورتش از همیشه معصوم تر شده بود. دلم به حالش سوخت. آرام دست های سرد و کوچکش را فشردم. خودم هم احساس کردم که دست هایم سرد شده اند. نمی خواست ناراحت باشم. دست هایش را از زیر دست هایم خالی کرد. به چشم هایم نگاه کرد. زیر لب زمزمه می کرد و همین طور داشت دور و دور تر می شد. همه چیز داشت به من نزدیک میشد. دنیا دور سرم می چرخید. دیری نگذشت که سیاهی اکید، نوید بخش روزهای آتی و آنی شدند. از آنروز همیشه با خودم میگفتم این چه کسی بود که دور شد و رفت. هر دم، از دم شروع می کردم تا شاید به دلیلی برسم اما نه... هیچ راهی نبود تا از بی راهه تشخیصش دهم. داشت گریه می کرد. به چشم هایم نگریست و گریست. دلم به حالش سوخت.
از آنروز من همیشه به خاطر آن بچه کوچک که دست هایی سرد داشت، سخت گریه می کردم. همیشه میدیدمش که دوست داشت به من نزدیک شود. اما نمی شد. روز ها آمدند و رفتند و خاطره شدند. دیگر عصایم بدنم را نگه می داشت. من پیر و عجوز شده بودم. آما او هنوز بچه بود. هنوز همان دست های سرد و چشم های مزین به اشک را صاحب بود. هنوز نتوانسته بود خودش را به من برساند. دنیا به کسی وفا نکرد و من نیز از این قاعده مستثنا نبودم. خوابیدم و هرگز بیدار نشدم. به خوابم آمد.
حیرت زده شده بودم. همان بچه پاک و معصوم، حالا پیرمردی شبیه به جنیان و خوف برانگیز شده بود.
بی مقدمه شروع کرد: دلم به حالت سوخت. داشتم گریه میکردم. تو دلت به حال خودت سوخت. من، تو هستم. واضح تر بگم؟من، تو هستم. هر دم التماست کردم، به پایت افتادم، گریه کردم و نالیدم. اما تو گوشت بدهکار نبود. وجدانت با روحت نبود. دست های سرد و یخ بسته مرا یادت است. دست های من اعمال توست. تو دلت به اعمالت سوخت و سعی کردی که اعمالت را با گرم کردن خوب کنی. اما باز هم در اشتباه بودی. تو همه چیز را دنیایی و جسمی سنجیدی. دیدی که بخاطر گرم کردن دست هایم، دست هایت یخ شد. تو اعمالت را جسمی و دنیاییی کردی. بی خبر بودی که دست های سرد من با روح پاک و اعمال خیر تو گرم میشود. من بچه بودم. چون هنوز اعمالت، شخصیتت را بزرگ نکرده بود. تو پنداشتی که من از تو دور شده ام. اما این تو بودی که با دنیا گرایی از من دور شدی. من هنوز هم که هنوز است روی جای خود ایستاده ام. این تو بودی که نمیتوانستی به من یعنی به حقیقتِ وجود خود برسی، نه من. من تا اخرین لحظات تو، جوان بودم و فرصت توبه داشتی. اما چون مسافر آخرت شدی. دیگر راهی بری تو نیست. حال ببین من همان بچه معصومی بودم که توساختی.پیر و عجوزم کردی.
فراموش نکن، من تا آخرین لحظه عمرت بچه بودم و فرصت تغییر داشتم. اما تو نخواستی...

برای نویسنده این مطلب benvi3 تشکر کننده ها: 5
CafeWeb (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), Hawre (سه شنبه مرداد ماه 28, 1392 12:24 am), ModireTalar (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), tarannom (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), فرمیسک (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 35.71%
 
benvi3
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 115
تاريخ عضويت: پنج شنبه آبان ماه 10, 1391 12:30 am
محل سکونت: پاوه
تشکر کرده: 66 بار
تشکر شده: 147 بار
امتياز: 200

پستتوسط shahrokh » يکشنبه اسفند ماه 6, 1391 7:27 pm

حرف از دل نوشتی
اما...
دلم را قفل کردند................. 8O  :?:
نماد کاربر
shahrokh
کاربر فعال
کاربر فعال
 
پست ها : 71
تاريخ عضويت: يکشنبه بهمن ماه 7, 1391 12:30 am
محل سکونت: mehabad
تشکر کرده: 19 بار
تشکر شده: 31 بار
امتياز: 10

پستتوسط pejmanava » دوشنبه اسفند ماه 6, 1391 12:58 am




انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست؛

بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد .




در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط pejmanava در جمعه ارديبهشت ماه 13, 1392 11:39 pm .

برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها: 3
benvi3 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), hoda (دوشنبه مرداد ماه 28, 1392 8:12 pm), parvaz69 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2996
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

Re: ...دل نوشته...

پستتوسط benvi3 » جمعه ارديبهشت ماه 13, 1392 10:04 pm

پروردگارا...

چه کسی میفهمداین دست های خیس رو به تورا؟ چه کسی میفهمد این قطره اشک نباریده ی مرا؟

من اگر صاحب داشته هایم هستم، شایسته است که نداشته هایم را لایق باشم.
می گویند از دل بنویس...

با کدامین دل بنویسم که مرزهایم را فراموش کرده ام. دیگر هیچ حدی برای خود تعیین نکرده و نقطه شروعم را به پایانم وصل کرده ام. آنقدر دور خودم چرخیده ام که تزلزل را در همین دل حس می کنم. دلم... دلم...دلم...
نمیدانم چه میخواهد از جانم. خیلی راحت روحم را تسخیر کرده و همه امیدم را به انتظار بدل کرده. گاهی با خودم میگویم: های... بنویس! این دل تو محرم اسرار کیست؟
اصرار من و اسرار دل. من در اصرار یافتن اسرار و او در همین حوالی.

نگویید از چه نوشتی و منظورت چه بود...!؟

چون خودم خوب میدونم که چی میگم.!        :دی
خداوندا! یاریم کن تا با بندگی تو که سزاوار عبادت هستی از بندگی هرچه غیر توست دوری کنم و در برابر آنان که مرا به پستی ها فرا می خوانند بایستم و "

برای نویسنده این مطلب benvi3 تشکر کننده ها:
bahar (جمعه ارديبهشت ماه 13, 1392 10:55 pm)
رتبه: 7.14%
 
benvi3
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 115
تاريخ عضويت: پنج شنبه آبان ماه 10, 1391 12:30 am
محل سکونت: پاوه
تشکر کرده: 66 بار
تشکر شده: 147 بار
امتياز: 200

Re: ...دل نوشته...

پستتوسط benvi3 » جمعه تير ماه 27, 1392 1:04 am

نفس عمیقی می کشم. آری این همان خاطره ی کهنست. صدای پای عشق جانم را نوازش می کند. یعنی کیست؟! چه کسی آمده است تا مرا از این همه تنهایی برهاند؟ و این تنها یک سکوت است. میترسم... می ترسم که پیش از انکه او را ببینم، دیگر صدای عقربه های ساعت را نشنوم. من غفلت کرده ام... ببین دست هایم می لرزند! چگونه خودم را ببخشم؟! زبانم میپیچد هرگاه عزم صدایت کردم. آه خدای من... دیوار به تپش افتاده است! درست همانند قلب نیمه جان من. چقدر جایم تنگ شده است. ساعت... ساعت کو؟! من به زمان احتیاج دارم. روی دو زانویم خم شدم در حالی که به خیسی اشک هایم روی خاک می نگریستم. هیس... باید سکوت کرد! نه... هرگز نه! من تسلیم سکوتی به سان مردن نمی شوم. من هنوز نمرده ام. زمان حیات را نشان نمی دهد. ساعت نمی خواهم... من توجه می خواهم! از جانب تو. من همان آرامشی را می خواهم که بعد از آن ماجرا هرگز نصیبم نکردی. خدا به صداقتت قسم پشیمانم. نمیخواهم قاب عکسی شوم روی دیوار که هرکس گذشت، با ترحم به من بگوید: خدا رحمتش کند. دستم را روی سینه ام بردم. آری هنوز می زند... اما نه برای خودم! اینبار برای تو...

پس از مدتها غیبت برگشتم تا برگشته باشم(خوش اومدم).
خداوندا! یاریم کن تا با بندگی تو که سزاوار عبادت هستی از بندگی هرچه غیر توست دوری کنم و در برابر آنان که مرا به پستی ها فرا می خوانند بایستم و "

برای نویسنده این مطلب benvi3 تشکر کننده ها: 3
CafeWeb (جمعه تير ماه 27, 1392 1:32 am), Hawre (سه شنبه مرداد ماه 28, 1392 12:27 am), bahar (جمعه تير ماه 27, 1392 1:31 am)
رتبه: 21.43%
 
benvi3
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 115
تاريخ عضويت: پنج شنبه آبان ماه 10, 1391 12:30 am
محل سکونت: پاوه
تشکر کرده: 66 بار
تشکر شده: 147 بار
امتياز: 200

Re: ...دل نوشته...

پستتوسط bahar » جمعه تير ماه 27, 1392 1:30 am


سلام

خیلی خوش اومدی

ممنون از مطلبتون واقعا زیبا بود

موفق باشید وسربلند






برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
pejmanava (جمعه تير ماه 28, 1392 10:50 am)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: ...دل نوشته...

پستتوسط saharbanoo » جمعه تير ماه 28, 1392 5:07 am

خدایا چنان کن
سرانجام کار تو خشنود باشی و ما
رستگار.               بگذار
از دلی بگویم و بنویسم که آرام و قرار ندارد دلی که تا در قفس است روی فرح را
نخواهد دید.آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه که دارم دق میکنم چون صحنه هایی را میبینم که نمی
توانم و یا نمیگذارند تغییرشان دهم آآآآآآآآآآآآه که اشکهایم چون باران سرد و
سوزناک پاییز است.فریاد خدایم دیگر طاقتی برایم نمانده .تو آزاد مرا آفریدی اما
دیگران در تلاشند تا آزادیم را زنده بگور کنند.آه پروردگارم تو روح و ذهن مرا بلند
پرواز و نیرومند آفریدی اما کلاغ هایی که هجوم ب مرز آزادی آوردن همه جا را تیره و
تار کرده اند من از تبار روشناییم طاقت این همه تیره گی  ندارم.پروردگارم
دلم خون است رهایم کن ازین غربت.



برای نویسنده این مطلب saharbanoo تشکر کننده ها: 4
bahar (جمعه تير ماه 28, 1392 11:20 am), hoda (دوشنبه مرداد ماه 28, 1392 8:12 pm), pejmanava (جمعه تير ماه 28, 1392 10:50 am), فرمیسک (جمعه تير ماه 28, 1392 3:16 pm)
رتبه: 28.57%
 
نماد کاربر
saharbanoo
کاربر فعال
کاربر فعال
 
پست ها : 64
تاريخ عضويت: پنج شنبه آبان ماه 10, 1391 12:30 am
محل سکونت: کوردستان-ورمی
تشکر کرده: 18 بار
تشکر شده: 107 بار
امتياز: 480

Re: ...دل نوشته...

پستتوسط pejmanava » جمعه تير ماه 28, 1392 11:08 am

benvi3 نوشته است:
پس از مدتها غیبت برگشتم تا برگشته باشم(خوش اومدم).







برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها: 2
bahar (جمعه تير ماه 28, 1392 11:20 am), hoda (دوشنبه مرداد ماه 28, 1392 8:11 pm)
رتبه: 14.29%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2996
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

Re: ...دل نوشته...

پستتوسط benvi3 » دوشنبه مرداد ماه 28, 1392 11:34 am

همه دارند می روند. من مانده ام و هزار خاطره کهنه. خاطرات قسمتی از بودن هستند و اعمال ماهیت این وجود. ماهیت است که وجود را به اثبات میرساند و و جود است که ماهیت امروز را به تصویر می کشد. پس چه خوب است که خاطرات و اعمالمان با تدبیر و تصمیم باشند.
خداوندا! یاریم کن تا با بندگی تو که سزاوار عبادت هستی از بندگی هرچه غیر توست دوری کنم و در برابر آنان که مرا به پستی ها فرا می خوانند بایستم و "

برای نویسنده این مطلب benvi3 تشکر کننده ها: 3
Hawre (سه شنبه مرداد ماه 28, 1392 12:29 am), bahar (دوشنبه مرداد ماه 28, 1392 6:43 pm), hoda (دوشنبه مرداد ماه 28, 1392 8:11 pm)
رتبه: 21.43%
 
benvi3
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 115
تاريخ عضويت: پنج شنبه آبان ماه 10, 1391 12:30 am
محل سکونت: پاوه
تشکر کرده: 66 بار
تشکر شده: 147 بار
امتياز: 200

Re: ...دل نوشته...

پستتوسط benvi3 » چهارشنبه مرداد ماه 30, 1392 12:31 pm

سلام...
دلم میگه از یه حس بنویسم. از یه حس که کم و بیش همه احساسش کردن.
دلتنگی...
یه وقتایی پیش میاد که سخت از عالم و آدم دلگیری. فقط دوست داری فرار کنی. نمی دونی به کجا؟! اما دوست داری بری...
دوست داری اونقدر بری تا به خدا برسی! اونوقتاست که مییفهمی تنها کسی که کنارته خداست. خواه یا ناخواه بهش تکیه میکنی. اخه بهت آرامش میده. احساس میکنی توی اون دنیا یکی هست که تورو بفهمه. کسی که توی این دنیا هیچ وقت اونو نفهمیدی. میخوای گریه کنی اما شرم میکنی! می دونی چرا؟! چون گریت به خاطر اون نیست اما دوست داری گریه تورو ببینه. چون میدونی که میبخشتد اما بازم خجالت میکشی ازش طلب کنی.
بار خدایا! تو همانی که در این مهمانی همیشه میمانی. میدانم که میتوانی. می خوانمت که بدانی. می دانستم که می دانی. پس می گویم که بدانم. چند روزی کنارت بمانم. کوچک شده است این جهانم. به بزرگی شک در گمانم. از تو طلبی دارم که مطلوبش تویی. از تو، تو را خواستن مقصودش تویی. بی هیچ منتی منظورم تویی....

صبر صبوری، از هرچه خدا دوری، خدا یا نصیبم کن...
خداوندا! یاریم کن تا با بندگی تو که سزاوار عبادت هستی از بندگی هرچه غیر توست دوری کنم و در برابر آنان که مرا به پستی ها فرا می خوانند بایستم و "

برای نویسنده این مطلب benvi3 تشکر کننده ها: 3
Aryrang (پنج شنبه مرداد ماه 30, 1392 2:37 am), bahar (چهارشنبه مرداد ماه 30, 1392 5:24 pm), yosra69 (شنبه شهريور ماه 2, 1392 9:37 pm)
رتبه: 21.43%
 
benvi3
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 115
تاريخ عضويت: پنج شنبه آبان ماه 10, 1391 12:30 am
محل سکونت: پاوه
تشکر کرده: 66 بار
تشکر شده: 147 بار
امتياز: 200

Re: ...دل نوشته...

پستتوسط benvi3 » يکشنبه شهريور ماه 31, 1392 11:08 pm

سکوتی سرشار از ناگفته ها ........ در هیاهوی سیاست نامه عشق ندیده ها

آرام دستم را میگیرد و میگوید ........ پیری گوش های سنگین بر سخن میگرید

دلم هوای ابرهای تیره کرده اند ........ صدایش را به وجودم خیره کرده اند

دلم میخواهد جاروی پاییزی برگیرم ........ روهرو راه دلدادگی از بر گیرم

چشم هایم را به چشم هایش خیره نمایم ........ حق را بر ناحق ها چیره نمایم

دستی بر خاک زدم و مشتی برگرفتم ........ قصه زیبای آفرینش از سر گرفتم

صورتک خنده بر سر نهادم ........ گریه هایم را در خفا بر گور نهادم

خاکستری بود رنگ های جهان ........ شکوفه های جوان، پژمرده های جهان

ساکت شدم، سکوت تقدیرم بود ........ از دو نان، یک جو تقسیمم بود

رسم زمان میسازد این جهان ........ گورها میروند به دنبال صاحبان

از فرا سوی آسمان، یک قطره باران ........ بکوباند پیاده را بر سواران

چرخه زندگیست این عادت ها ........ گنهکاران در کنار سعادتها

رازهایی در خویش دارم ........ چه کثافت ها در ریش دارم

ای کاش گشوده شوند روزی دلان ........ روزه روزی دهندگان از روزی رسان

ریای ریاکاران اهل دل ........ نیایش شبانه یک بی دل

با این همه نا امیدی این امید بود که در چشمانم جوانه زد! آن گریه های پنهانی در خفا... آبیاری گل هایی شد که الان باغچه ای پر از امید را به ارمغان آورده است

عضويت  / ورود
خداوندا! یاریم کن تا با بندگی تو که سزاوار عبادت هستی از بندگی هرچه غیر توست دوری کنم و در برابر آنان که مرا به پستی ها فرا می خوانند بایستم و "

برای نویسنده این مطلب benvi3 تشکر کننده ها: 2
bahar (دوشنبه مهر ماه 1, 1392 3:47 pm), pejmanava (يکشنبه شهريور ماه 31, 1392 11:15 pm)
رتبه: 14.29%
 
benvi3
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 115
تاريخ عضويت: پنج شنبه آبان ماه 10, 1391 12:30 am
محل سکونت: پاوه
تشکر کرده: 66 بار
تشکر شده: 147 بار
امتياز: 200

Re: ...دل نوشته...

پستتوسط omidbn » سه شنبه مهر ماه 3, 1397 10:49 am

خوب می دانم برای من کسی مثل تو نیست

خوب می دانم که روزی باز ناچارم به تو

می روم شاید دلت روزی گرفتارم شود

می روم …. اما گرفتارم … گرفتارم به تو




























omidbn
کاربر کوشا
کاربر کوشا
 
پست ها : 6
تاريخ عضويت: چهارشنبه شهريور ماه 14, 1397 11:13 am
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 0 دفعه
امتياز: 0


بازگشت به شعر و نوشته های ادبی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 4 مهمان