توبه تعدادی از بانوان عصر حاضر

در این بخش مسایل دینی مربوط به بانوان قرار داده می شود

مديران انجمن: CafeWeb, Dabir, Noha, bahar, Modir-Banowan

توبه تعدادی از بانوان عصر حاضر

پستتوسط tafgah72 » سه شنبه آذر ماه 21, 1391 2:04 pm

در اين تاپیک سرگذشت چند زن معاصر را مي‌خوانيد كه غرق در درياي معصيت و شهوت بوده اند، سپس به ياري پروردگار، سوار بركشتي توبه و استغفار گشته وخود را به ساحل نجات رسانيده‌اند.

سرگذشت توبه‌ي يك دعوتگر معروف، خانم
«سوزي مظهر» به وسيله‌ي يك زن ‌‌مسلمان فرانسوي


حدود بيست سال است كه در ميدان دعوت الي الله سرگرم فعاليت مي‌باشد. او  نيز از آن دسته از هنرپيشگاني است كه توبه، نصيبش شده است. ايشان روزگاري در ميدان هنر داراي نام و شهرت فراواني بوده‌اند.

خودش سرگذشت خود را چنين بيان مي‌كند:

از دانشكده‌ي ادبيات در رشته‌ي روزنامه نگاري، فارغ التحصيل شدم. در آن زمان با مادربزرگم يعني مادر هنرپيشه‌ي معروف «احمد مظهر» كه عمويم

مي‌باشد زندگي مي‌كردم. و بيشتر اوقات خود را، بيرون از منزل يعني در خيابانها، پاركها و ساير اماكن عمومي، سپري مي‌كردم. و از اينكه خود را به

بهانه‌ي آزادي و تمدن، در معرض ديدگان زهرآگين انسانهاي حيوان صفت به نمايش مي‌گذاشتم، خرسند بودم. بيچاره مادربزرگم به خود حق دخالت در

امورم را نمي‌داد. حتي پدر و مادرم نيز چندان نقشي در زندگي خصوصي‌ام نداشتند. در واقع خودم تعيين كننده‌ي سرنوشت خود بودم. متأسفانه فرزندان خود‌سر، اينگونه زندگي خود را مانند چهارپايان و يا  بدتر از آنها رقم مي‌زنند. مگر اينكه‌خداوند‌ در حق‌كسي لطف كند و نجاتش دهد.

با صراحت بگويم: من بطوركامل از دستورات اسلام فاصله گرفته بودم و بجز چند كلمه كه بر زبان مي‌آوردم، نسبت به ساير احكام آن بيگانه شده بودم. از

نظر مالي مشكلي نداشتم ولي نمي‌دانم چرا هميشه از برق و اجاق گاز وحشت داشتم؟! مي‌ترسيدم كه روزي خداوند به خاطر معصيتهايم در دنيا،

همين جا- قبل از آخرت- مجازاتم كند. گاهي كه تنها مي‌شدم، وجدانم مرا سرزنش مي‌كرد و با خود مي‌گفتم:

ببين! مادربزرگ با آنكه مريض و ناتوان است، نمازهايش را قضا نمي‌كند؛ آنگاه تو چگونه مي‌خواهي فردا  از عذاب الهي نجات پيداكني؟!

ولي چون نمي‌خواستم كه اين افكار، خاطرم را آشفته سازد فوراً بلند مي‌شدم و روي تختخواب دراز مي‌كشيدم و يا براي گردش، به پارك مي‌رفتم. تا اينكه

سرانجام، روزي به واتيكان سفر كردم. آنچه در اين سفر، بيش از هر چيز توجه مرا بخود جلب كرد، هنگام ورود به موزه‌ي پاپ، مجبورمان كردند كه به احترام

دين تحريف شده‌ي شان پالتوي سياه بپوشيم، باخود گفتم:

اينها به پاس دين تحريف شده ي شان اينگونه رفتارمي كنند، پس چرا احترام دين واقعي خود را حفظ ننماييم؟!

روزي درهمين سفر، دلم خواست به خاطر سعادتي كه ظاهراً نصيبم شده بود، باگزاردن دو ركعت نماز، شكر خدا را بجاي آورم؛ نظر شوهرم را در اين مورد

جويا شدم؟ موافقت كرد وگفت: من كه به آزادي فردي، احترام قائل هستم!!

درحادثه اي ديگر روزي با لباس بلند و چادري مناسب، وارد مسجد بزرگ پاريس شدم و در آنجا دو ركعت نماز، بجاي آوردم. پس از اتمام نماز، كنار درب

خروجي مسجد هنگامي كه مشغول در آوردن چادر و لباسهايم بودم، اتفاق عجيبي برايم رخ داد؛ يك زن جوان فرانسوي با دو چشم آبي زيبا- كه

هرگزفراموشش نخواهم كرد- در حاليكه كاملاً محجبه بود به سوي من آمد و با يك دست، دستم را گرفت و با دست ديگرش شانه ام را فشرد و با صداي

محبت آميزي گفت:

چرا حجابت را درون كيفت مي گذاري؟ مگر نمي داني كه اين دستور پروردگار عالم است؟

من كه غافلگير شده بودم، با تعجب به سخنانش گوش مي دادم. با التماس از من خواست تا چند لحظه اي با او درمسجد بنشينم. نخست خواستم ب

بهانه‌اي بياورم ولي برخورد بسيار مؤدبانه و سخنان جذابش باعث گرديد كه لحظه‌اي با اوبنشينم و صحبتهايش را بشنوم. از من پرسيد:

آيا به كلمه «لااله الاالله» شهادت مي دهي؟ آيامعني اين كلمه رامي داني؟ خواهرم! بر زبان آوردن اين چند كلمه كافي نيست؛ بلكه هدف واقعي، تصديق

قلبي وعمل نمودن به مقتضاي آن است.

بدين صورت، آن زن جوان، در چند لحظه، مشكل ترين درس زندگي رابه من آموخت. قلبم از جا تكان خورد وجدانم درمقابل سخنانش بيدارشد. سپس در

حاليكه دستم را در دستش گرفته بود خداحافظي نمود و گفت: خواهرم! دين اسلام را تنها نگذاريد.

آنگاه در حالي از مسجد بيرون شدم كه غرق در افكار گوناگون بودم. اتفاقا ًعصر همان روز به پيشنهاد شوهرم در شب نشيني يك كاباره، شركت كردم؛

جايي كه زنان و مردان با هم رقص و پايكوبي مي كردند واعمال وحشيانه اي انجام مي دادند كه به نظرم نه تنها انسان ها بلكه حيوانات نيز از ارتكاب چنان

اعمال زشتي، شرم دارند. من از آنها و از خودم نيز كه در چنين محفل شرم آوري قرارداشتم، متنفر و بيزار شدم و نتوانستم طاقت بياورم. بدين جهت به

بهانه ي هوا خوري، از شوهرم خواستم كه ازسالن، بيرون رويم.

پس ازبازگشت ازفرانسه به قاهره، اولين گامهايي كه برداشتم در راه شناخت معارف اسلامي بود. هر چه در اين راه پيشرفت مي كردم، آرامش بيشتري

به من دست مي داد. با وجودي كه قبلاً در كمال رفاه وآسايش زندگي مي كردم، اما از چنين آرامشي بي‌بهره بودم. هرچه بيشتر به خواندن نماز و تلاوت

قرآن روي مي‌آوردم بيشتر احساس مي كردم كه گمشده ام را مي يابم.

سرانجام با توفيق خداوند و ياري وي از زندگي جاهلانه ي قبلي خودفاصله گرفتم وبه تلاوت قرآن ومطالعه ي كتب ابن كثير، سيدقطب و... روي آوردم.

درشبانه روز چندين ساعت را با شور و شوق فراوان، صرف مطالعه ي كتابهاي ديني مي كردم و به جاي ولگردي وشب نشيني هاي بيهوده به جستجوي

خواهران مسلمان و داعي پرداختم.

شوهرم ابتدا با من مخالفت كرد، خصوصاً با حجابم كه شديداً با آن مخالف‌ بود؛ چرا كه من از مصاحفه با مردان و شركت در جلسه‌اي كه مرد بيگانه اي درآن

حضور مي داشت، امتناع مي‌كردم. در واقع مخالفت شوهرم با زندگي جديدم، برايم امتحاني بود از جانب خداوند. من نيزمي دانستم كه اولين شرط ايمان

عبارت است از تسليم در پيشگاه پروردگار و استقامت در راه او، پس مي بايست خدا و رسولش را از همه كس و همه چيز عزيزتر مي‌داشتم.

بعدها حوادثي پديد آمد كه نزديك بود منجر به جدايي من وشوهرم گردد ولي به فضل خدا اينطور نشد، بزودي خداوند دست شوهرم را نيزگرفت وهدايتش

كرد؛ چنانكه او اكنون داعي مخلصي شده است كه به مراتب ازمن بهترمي باشد- من در موردش اينطور فكر مي‌كنم البته خداوند بندگانش را بهتر

مي‌شناسد- گر چه بعدها دچار يك سري مشكلات و مصايب شديم، كه مربوط به امور دنيوي بود وبحمدلله تاكنون گرفتار مشكلات ديني نشده ايم، بدين

جهت احساس سعادت وخوشبختي مي كنم.


منبع:کتاب توبه کنندگان
نام نويسنده :محمد بن عبدالعزیزالمسند    
نام مترجم :عبدالله ریگی احمدی  
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط tafgah72 در سه شنبه آذر ماه 21, 1391 11:53 pm .

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها: 6
CafeWeb (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), asra (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), benvi3 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), hoda (شنبه خرداد ماه 18, 1392 1:12 pm), ostadelyass (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), pejmanava (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 42.86%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

پستتوسط Noha » سه شنبه آذر ماه 21, 1391 8:13 pm

بسم الله المستعان

سلام الله بر شما

ده س وه ش تافگه گیان

شنیدن و خواندن سرگذشت این گونه افراد باعث تذکر و تلنگر و افزایش ایمان میشه.مأجورباشید عزیزم.



یک روز قبل از آن که بمیری توبه کن و چون نمی دانی چه وقت می میری همیشه تائب باش.


جنة الفردوس مأوایتان

الـلـهم ء ات أنــفـسنا تقـــواهــا و زکیـــها إنــک أنــت خــیر من زکــیها


برای نویسنده این مطلب Noha تشکر کننده ها:
tafgah72 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
Noha
معاون و ناظر سایت
معاون و ناظر سایت
 
پست ها : 1424
تاريخ عضويت: پنج شنبه اسفند ماه 25, 1389 12:30 am
محل سکونت: pavah
تشکر کرده: 2031 بار
تشکر شده: 1557 بار
امتياز: 4930

پستتوسط bahar » سه شنبه آذر ماه 21, 1391 9:07 pm

با سلام خدمت شما خواهر عزیزم

داستان خیلی  زیبایی بود .

انشاءلله که بتونیم از این داستانها درس بگیریم .

فطط اگه زحمتی نباشه بین  خط ها فاصله بزارین تا خوندنش راحتر باشه .

ازتون ممنونم


جزاک الله خیرا


برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
tafgah72 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

پستتوسط erfan » سه شنبه آذر ماه 21, 1391 9:56 pm

جزاک الله

ان شاءالله درس عبرتی هم بشه برای ما...

برای نویسنده این مطلب erfan تشکر کننده ها:
tafgah72 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
erfan
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 289
تاريخ عضويت: شنبه ارديبهشت ماه 9, 1391 11:30 pm
محل سکونت: روانسر_همدان
تشکر کرده: 172 بار
تشکر شده: 311 بار
امتياز: 2250

پستتوسط bahar » چهارشنبه آذر ماه 21, 1391 12:49 am


خواهر عزیزم تافگه

ازتون ممنونم که بین خطوط فاصله گذاشتی

حالا خیلی بهتر میشه خوند.

برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
tafgah72 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

پستتوسط tafgah72 » چهارشنبه آذر ماه 21, 1391 1:05 am

سلام

بهار جان ممنونم از تذکرت .

خواهش میکنم.
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

پستتوسط pejmanava » چهارشنبه آذر ماه 21, 1391 1:53 am



سوپرمدل امریکایی که مسلمان شد !





اخیرا سارا بوکر، هنر پیشه، مدل و مانکن تازه مسلمان آمریکایی، توضیحاتی را درباره خود ارائه داده است.

..
او در گفتگویی خود را اینگونه معرفی و علت مسلمان شدنش را اینگونه بیان می کند:


من یک زن امریکائی هستم که در مرکز امریکا بدنیا آمده ام. من مانند هر دختر دیگری بزرگ شدم. با علاقه و تعلق خاطر شدید به زرق و برق زندگی در "گران شهرها". در نهایت من به فلوریدا و از آنجا به ساحل جنوبی میامی نقل مکان کردم. یک منطقه پرشور برای آنهائی که در جستجوی "زندگی پر زرق و برق" هستند. طبیعتا، من آنچه که یک دختر معمولی غربی انجام می دهد را انجام می دادم. براساس ارزیابی ارزش خودم بر مبنای میزان جلب توجه دیگران من به ظاهر و جذابیت و گیرائی خودم توجه داشتم. من مرتبا ورزش می کردم و یک مربی شخصی شدم. یک خانه شیک لب دریا خریدم و توانستم یک سبک زندگی "با کلاس" برای خود فراهم کنم.



سالها گذشت تا متوجه شوم که هر چه بیشتر در "جذابیت زنانگی ام" پیشرفت می کنم درجه رضایت شخصی و خوشبختی ام افت می کند. من برده مد بودم. من گروگان ظاهرم بودم.

   ..

به علت افزایش مستمر فاصله میان رضایت شخصی من و سبک زندگی ام، من در فرار از الکل و مهمانی ها (پارتی ها) به مراقبه (مدیتیشن) و مذاهب غیرمتعارف پناه می بردم. اما یک فاصله کوچک به یک دره تبدیل گشت. و در نهایت متوجه شدم که تمامی آنها فقط یک مسکن هستند و نه یک درمان موثر.



یازده سپتامبر ۲۰۰۱، زمانی که من شاهد رگبار پی در پی اسلام، ارزشها و فرهنگ اسلامی، و اعلام شرم آور "جنگ صلیبی جدید" بودم، توجه ام به چیزی بنام اسلام آغاز شد. تا آن زمان، تمام چیزهائی که برای من با اسلام تداعی می گردید عبارت بودند از: زنان پوشیده در "چادر"، کتک زنندگان زنان (همسران)، حرام ها، و یک دنیا ترور و وحشت.

یک روز من با قرآن، کتابی که در غرب بطور منفی کلیشه ای معرفی شده است برخورد کردم. در ابتدا سبک و نحوه برخورد قرآن مرا تحت تاثیر قرار داد، و سپس نگاه آن به هستی، زندگی، آفرینش، و ارتباط میان خالق و مخلوق مرا به شگفتی آورد. من قرآن را خطابه ای مملو از بصیرت و بینش برای قلب و روح، بدون نیاز به هیچ مترجم (مفسر) و کشیشی یافتم.



سرانجام من حقیقت را دریافتم: فعالیت ارضاء کننده جدید من چیزی جز قبول مذهبی بنام اسلام، که می تواند سرچشمه آرامش برای من بعنوان یک مسلمان "فعال" باشد، نبود.



من یک ردای زیبای بلند و یک پوشش سر که شبیه لباس عرفی زنان مسلمان است خریداری کردم و در خیابان ها و محله هائی که روزهای پیشین با شلوار کوتاه، بیکینی، و یا با لباس کار "شیک" سبک غربی در آنها راه میرفتم، ظاهرشدم. اگر چه مردم، چهره ها، و مغازه ها همه همان ها بودند، اما یک چیز بطرزی چشمگیر و استثنائی متفاوت بود، من همان نبودم و نه آرامشی که من برای اولین بار در زن بودن تجربه کردم.



من احساس کردم که همه زنجیرها پاره شده اند و من بالاخره آزاد شده ام. من از چهره های حیرت زده جدید مردم، در مکانی که زمانی چهره هائی که پر از نگاه های شکارچی برشکار بود را تجربه کرده بودم، لذت می بردم. ناگهان یک بار از دوش من برداشته شد. من دیگر تمامی وقت ام را صرف خرید، آرایش، درست کردن موهایم، و تمرین بدنی برای خوش اندام شدن نمی کردم. سرانجام، من آزاد شدم.

من از حجاب رضایت داشتم، اما دیدن رو به افزایش زنان مسلمانی که از نقاب استفاده می کنند کنجکاوی مرا درباره نقاب برانگیخت. من نظر همسر مسلمانم را، که پس از اسلام آوردن با او ازدواج کردم، درباره گذاشتن نقاب و یا بسنده کردن به حجاب را جویا شدم. به نظر او حجاب در اسلام امری واجب است، در حالی که نقاب نیست. در آن زمان، حجاب من شامل پوشش سری که تمامی سر مرا بجز صورتم رامی پوشاند، و یک ردای سیاه بلند گشاد بنام "عبا" که تمامی بدن مرا از گردن تا نوک پا را می پوشاند، بود.



هیچ چیز مرا از تعویض بیکینی ام در ساحل جنوبی و زندگی پر زرق و برق سبک غربی ام با زندگی کردن در آرامش با خالقم و لذت بردن از زندگی در میان همنوعانم بعنوان یک شخص با ارزش، خوشحال نمی کند. بدین دلیل است که من استفاده از نقاب را انتخاب کرده ام، و تا پای مرگ از حق لاینفک ام برای پوشیدن اش دفاع خواهم نمود.

منبع: سایت بیتوته

برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها: 3
bahar (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), hoda (شنبه خرداد ماه 18, 1392 1:09 pm), tafgah72 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2996
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

پستتوسط tafgah72 » چهارشنبه آذر ماه 22, 1391 8:16 pm

سرگذشت توبه‌ي يك هنرپيشه‌ي معروف " عایشه حمدی"

يكي از كساني كه اخيراً به كاروان توّابين وداعيان الي الله پيوسته، هنرپيشه‌ي معروف «عايشه حمدي» مي باشد. بهتر است داستان سفرش از تاريكيها

به سوي نور را  از زبان خودش بشنويم:

سخنم را با «الحمدلله» آغاز مي‌كنم، زيرا اينها شيرين‌ترين كلماتي است كه من شيرين‌تر از آن را سراغ ندارم. گرچه مدتها پيش، در مورد كناره گيري ام

از هنر و روي آوردنم به حجاب، سخناني شايع شده بود، ولي در واقع حدود يك سال و نيم پيش، عملاً دست به اين كار زدم.

روزي خوابيده بودم، در خواب ديدم كه خداوند از من مي‌خواهد كتابي را باز كنم و بخوانم. از آن روز به بعد مكرر در مجالس وعظ و خطابه‌ هايي كه در مساجد

ايراد مي‌شد، شركت مي‌كردم و كتابهاي ديني را با شوق فراوان مطالعه مي‌نمودم. خيلي دلم مي‌خواست كه حجاب بپوشم؛ ولي هنوز درخود شجاعت

لازم را براي چنين كاري نمي‌يافتم.

در يكي از روزهاي جمعه براي شركت در نماز جمعه به مسجد رفتم، همواره عادت كرده بودم كه در نمازها، خصوصاً نماز جمعه، گريه كنم. آن روز نيز طبق

عادت، به شدت گريستم. گريه‌هاي آن روز، در من تأثير بسزايي گذاشت. پس از اتمام نماز، اوراد و ادعيه‌ي زيادي بر زبان آوردم. از آن جمله اين دعا را

بيشتر  تكرار مي‌كردم:

(اللهم وفقني لما فيه الخير)

(بارالها! مرا درآنچه كه به خيرم مي‌باشد، موفق بدار).

اين دعا را بقدري تكرار كردم و گريستم كه وارد عالمي ديگر شدم؛ عالمي كه مرا به خدا وصل مي‌كرد. فوراً بلند شدم؛ قرآن را بدست گرفتم و گشودم، از

قضا چشمم به اين آيه‌ي سوره‌ي «حج» افتاد:

(يا ايهاالناس اتقواربكم انّ زلزلة الساعة شيءٌ عظيم يوم ترونها تذهل كل مرضعة عما ارضعت و تضع كل ذات حمل حملها وتري الناس سكاري و ما هم

بسكاري و لكنّ عذاب الله شديد)

ترجمه:اي مردم! ـ از عقاب و عذاب ـ پروردگارتان بترسيد، واقعاً زلزله- و هنگامه‌ي- قيامت چيز بزرگ و هراس‌انگيز است. روزي كه زلزله ي رستاخيز را

مي‌بينيد همه‌‌ي زنان شيرده‌اي كه پستان به دهان طفل شيرخوار نهاده‌اند، كودك خود را رها و فراموش مي‌كنند و جملگي زنان باردار- از خوف اين صحنه‌ي

بيمناك- سقط جنين مي‌كنند و تو مردان را مست مي‌بيني ولي مست نيستند و بلكه عذاب خدا سخت – و  وحشتناك- است.

با ديدن اين آيه، لرزه بر اندامم افتاد، شروع به تلاوت آن نمودم. هنوز سوره تمام نشده بود كه با خود عهد بستم هنر پيشگي را رها كرده و زني محجبه

شوم. به ياد مي‌آورم كه آن شب را تا صبح نخوابيدم، حالت خاصي به من دست داده بود، فقط قبل از نماز، مدت يك ساعت به خواب رفتم و بعد براي اداي

نماز فجر، بيدار شدم. جالب اينكه از آن روز به بعد هميشه اول وقت، براي نماز بيدار مي‌شوم در حاليكه قبلاً تا نزديكي‌هاي ظهر از خواب بيدار نمي‌شدم.

اكنون به فضل خدا احساس خوشبختي و سعادت مي‌كنم و بي‌نهايت از زندگي‌ام خشنودم و از خداوند نيز به خاطر اين همه نعمت و سعادتي كه به من

ارزاني داشته است، سپاسگزارم.

در مورد كناره‌گيري از هنرپيشگي مي‌گويد:

هنرپيشگي را كنار گذاشتم زيرا نمي‌خواستم با اين كار، شهرت كسب كنم و در برابر چشم مردان بيگانه، ظاهر شوم و خلاصه اينكه هنگام ملاقات با

پروردگارم از هر نوع آلودگي پاك شده باشم.

واقعيت اين است كه آنچه امروز در دنياي فيلم مي‌گذرد به هيچ وجه شايسته‌ي يك زن مسلمان نيست زيرا آنها به صورت شرم‌آوري در نقشهاي گوناگون

به بازي گرفته مي‌شوند.

در مورد اينكه به او و همنوعانش در قبال توبه‌ي‌شان، از جهاتي پاداشهايي داده مي‌شود، مي‌گويد:

حسبي الله ونعم الوكيل

(خداوند براي ما كافيست و او بهترين كارساز است)

اين گفته، دور از واقعيت است و شايعه‌اي بيش نمي‌باشد. حجاب، براي ما از هر چيز ديگر با‌ ارزش‌تر است. ما راهي را برگزيده ايم كه كاملاً در آن،

احساس امنيت و آرامش مي‌كنيم.

به عنوان يك داعي مي‌گويد:

من هنوز در ابتداي راه قرار دارم و احساس مي‌كنم كه به فراگيري احكام و مسايل ديني، نياز مبرم دارم. با اين حال، از انتقال سعادت و آرامشي كه بدست

آورده‌ام و حلاوتي كه چشيده‌ام به همنوعان خويش، دريغ نخواهم كرد.

با وجودكمبود بضاعت علمي كه تاكنون داشته‌ام، بحمدلله تا حد زيادي مؤفق شده‌ام با بسياري از خانمها صراحتاً سخن بگويم و در مورد مسايل ابتدايي و

بديهيات دين و ايمان، با آنها صحبت كنم و آن چه را كه خود فرا گرفته‌ام در اختيارشان قرار دهم. همواره سعيم بر اين است كه همانگونه كه خودم در

امرحجاب اسلامي قانع شده‌ام، آنها را نيز قانع سازم كه حجاب يكي از دستورات مهم الهي و همانند نماز، روزه و ساير فرايض، لازم و ضروري

مي‌باشد.‌خدا را سپاس‌ مي‌گويم كه سخنانم را مؤثر و قانع‌كننده قرار داده است. نمي‌دانم چگونه احساسم را هنگامي كه مي‌بينم يكي از خواهران، بعلت

تأثير مجلس علمي و ديني، حجاب اسلامي را مي‌پذيرد و به آن پايبند مي‌گردد، بيان كنم.

در پايان از خداوند منان مي‌خواهم، همانگونه كه قبلاً در هنرپيشگي الگو قرارگرفته بودم، اكنون در دعوت الي الله نيز الگو و اسوه‌ي حسنه قرار گيرم.

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها: 3
Aida77 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), bahar (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), hoda (شنبه خرداد ماه 18, 1392 1:06 pm)
رتبه: 21.43%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

پستتوسط tafgah72 » شنبه آذر ماه 25, 1391 9:37 pm

سرگذشت هنرپيشه‌اي ديگر

«اميره» نيز از كساني است كه توفيق پروردگار نصيبش شد و توبه كرد. او شرح حالش را چنين بيان مي‌كند:

در طول عمر، به ياد خدا بودم. نماز مي خواندم و پايبند آن بودم. حتي در دوران اشتغال، براي اداي نماز، وقت تعيين مي كردم. پس از ازدواج، براي اداي حج،عازم

مكه شدم ولي در بازگشت باز هم حجاب را رعايت نمي كردم. بعداً نيز چندين مرتبه موفق به عمره شدم. يادم مي آيد كه پس از پنجمين عمره، براي مدت

نه ماه حجاب پوشيدم ولي به خاطر يك سري فشارهاي خطرناك- كه لازم نمي دانم توضيح دهم- نتوانستم مقاومت كنم و بالاخره حجابم را كنار گذاشتم.

با ترك حجاب، نه تنها آرامشي به من دست نداد. بلكه از فشارها چيزي كاسته نشد و بر عكس وجدانم ناراحت بود و مرا عذاب مي داد. از اين رو دوباره

تصميم به پوشيدن حجاب گرفتم. متأسفانه اين بار نيز حجابم در مقابل تند بادهاي فساد نتوانست دوام بياورد.

آخرين باري كه به حجاب روي آوردم تقريباً يك سال پيش بود، مثلي معروف است كه «الثالثة ثابتة» (سومي ماندني است) اين بار با توكل به خدا، عزمم

را جزم نمودم كه به حجابم وفادار بمانم. البته اكنون وضعيتم با سابق كاملاً فرق دارد؛ قبلاً تنها بودم، مجتمعي كه در آن به سر مي بردم، با حجاب، سازگار

نبود و كسي در كنارم وجود نداشت كه همكار و مشوقم گردد.

در ادامه‌ي سخنانش مي‌افزايد:

به ياد ندارم كه كسي مرا براي پوشيدن حجاب مجبور كرده باشد، حتي دوستم خانم «هناء ثروت» كه قبل از من محجبه شده بود، هيچگاه صراحتاً از من

چنين درخواستي نكرد. جز اينكه روزي براي ملاقاتش رفته بودم ازمن خواست كه نماز بخوانم. پس از اتمام نماز رو به من كرد وگفت: اگر وقت ملاقات با

كسي كه برايت بسيار عزيز باشد فرا رسد. چه لباسي مي پوشي؟

گفتم: زيباترين لباسهايم را.

گفت: چرا موقع ملاقات با خداوند، يعني هنگام نماز، لباسي كه شايسته ي ملاقات با خداوند باشد، بر تن نمي كني؟ پس ازمدّت كوتاهي از اين واقعه،

متوجه شدم كه در من علاقه به حجاب پيدا شده است، عملي را كه چندين بار آن را به اختيار خودم پذيرفته و سپس نقض نموده بودم.

خدا را سپاس مي‌گويم كه به من فرصتي داد تا چنين تصميمي بگيرم و مرا در حالي كه بد حجاب و بي بند و بار بودم قبض نكرد.

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها: 3
bahar (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), hoda (شنبه خرداد ماه 18, 1392 1:02 pm), pejmanava (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 21.43%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

پستتوسط tafgah72 » چهارشنبه آذر ماه 29, 1391 11:01 pm

توبه‌ي دوشيزه‌اي الجزايري

خودش چنين نقل مي‌كند:

در جامعه‌اي پرورش يافته و بزرگ شدم كه پرستش خدا فقط در نماز، روزه، حج و چند شعائر ظاهري ديگر خلاصه مي شد كه متأسفانه آنها هم توسط زنان

و مردان سالخورده انجام مي گرفت. اما جوانان، نه از آنها توقع انجام كار خيري مي رفت، نه از منكرات  و گناه باز داشته مي‌‌شدند.

سال سوم تحصيل، با دو نفر از همكلاسيهايم آشنا شدم كه در ميان مجموعه، فقط همان دو نفر نماز مي‌خواندند. من تحت تأثير قرار گرفتم و با خود گفتم:

چرا نماز نخوانم با آنكه احكام و دستورات مربوط به نماز را فرا گرفته ام؛ مگر نه اينكه نماز بر هر فرد مسلمان لازم و ضروريست؟  بالاخره توفيق خداوند

شامل حالم شد و از آن روز به بعد شروع به خواندن نمازكردم. نماز باعث شد كه من به تلاوت قرآن و حفظ قرآن رو بياورم و جزئي از آيات كلام الله مجيد را

حفظ كنم و همچنين به رعايت حجاب اسلامي وگوش ندادن ترانه و موسيقي بينديشم.

درسال1980 كه كم كم پا به سن تكليف مي گذاشتم، پديده ي حجاب- اگر تعبيرم درست باشد- به وجود آمد و گسترش يافت. در كلاس درس

ما دو خواهر حقيقي بودند كه حجاب را رعايت مي نمودند. من براي آنها بيشتر از ديگران احترام قائل بودم. با آنكه تا آن روز از حقيقت حجاب چيزي سر در

نمي‌آوردم، ولي در اينكه مردم آن را پديده اي نو  يا سرپوشي برحقايق يا پنهان كردن شخصيت واقعي خويش قلمداد مي كردند متردد بودم.

يادم مي آيد پس از اينكه به فرض نمودن حجاب يقين پيدا نمودم، واقعه اي برايم رخ داد:

شيطان در وجود دختر عمه ام كه دوستدار فسق و فجور و ترانه و نغمه‌هاي جنون‌آور بود، رخنه كرد. روزي از مدرسه برگشته بودم متوجه شدم كه حجاب را

زير سؤال برده و زناني را كه حجاب مي‌پوشند به باد استهزاء گرفته است،من كه از شنيدن سخنان وي بشدت عصباني شده بودم به او گفتم:

از امروز به بعد انشاءالله من هم حجاب اسلامي را رعايت خواهم كرد.

او با لبخندي شيطنت آميز در جوابم گفت:

عزيزم تو هنوز نوجواني، چه لزومي دارد، جمال و زيبايي ات را پنهان نمايي؟!

اين برخورد دختر عمه ام به خير من تمام شد و موجب شد كه در مورد پوشيدن حجاب قاطعانه تصميم بگيرم.

هنوز چند روزي از اين واقعه نگذشته بود كه به ديدار يكي از دوستان نزديكم رفتم، هنگامي كه مي‌خواستم از او خداحافظي كنم

يك عدد برقه و چادري بلند به من هديه كرد و گفت شايد روزي به اين ها نياز پيدا كردي. هدفش برايم مشخص بود،

مي‌خواست بدين صورت به پوشيدن حجاب وادارم كند.

ديري نپاييد كه آرزوي دوستم تحقق يافت، روزي مي‌خواستم بيرون بروم ناخودآگاه دستم به برقه و چادر رفت، آنها را پوشيده و از منزل بيرون شدم.

با خود گفتم: امروز همه را غافلگير مي‌كنم بگذار بخندند و مسخره ام كنند.

اكنون بحمدلله حدود پنج سال است كه به حجاب پايبند شده ام. در دو سال اول ترس از خداوند به طرز عجيبي بر من تسلط يافته بود،

خواب را از چشمانم گرفته بود،

مي ترسيدم كه اگر خداوند در آن روزهاي غفلت قبض روحم مي نمود، چگونه با اين وجود سراپا آلوده به گناه ملاقاتش مي كردم، آن هم كسي كه ديده

ودانسته گناه كند و معصيت را پيشه ي خويش سازد. خصوصاً هنگام تلاوت سوره ي نور، كه بحمدلله آن را حفظ كرده ام و برخورد به اين حديث پيامبر،

ترسم افزايش مي يابد:

(نساء كاسيات عاريات مائلات)

( زناني كه ظاهراً پوشيده و در واقع برهنه‌اند و به گناه ميل و رغبت دارند)

درخاتمه خدمت دوشيزگان بد حجابي كه در بازارها و اماكن عمومي تردد دارند عرض مي كنم:

تا به كي مي‌خواهيد نشان تيرهاي زهرآگين چشم مردان از خدا  بي‌خبر قرار  بگيريد؟! مگر نمي‌دانيد كه خداوند هر لحظه مشرف بر حال و ناظر اعمالتان  

است؟ مگر فراموش نموده ايد و نمي دانيد يا خود را به فراموشي زده ايد كه زيبايي واقعي زن درحجاب و حيا و وقارش نهفته است؟

( مانند فاطمه شير زن باشيد كه درفرانسه به احترام چادرش حاضر شد ازمدرسه اخراج گردد و در نتيجه ي استقامتش دادگاه به نفع وي حكم صادركرد.)

انسيت فاطمة التي لحجابها          خضعت فرانسا والعصاة توتروا

( مگر فاطمه را از ياد برده اي كه فرانسه در مقابل حجابش زانوزد. وسردمداران معصيت تيره رو شدند).

ثبتت علي ايمانها وتسامقت                كا لنخلة الشماء لا تتئاثر

( بر ايمانش استقامت ورزيد و مانند نخل تنومند كه از باد هراس ندارد پايدار ماند.)

انسيتها انسيت كيف تحدثت           عنها الوسائل كيف عزالمخبر

(آيا او را از ياد بردي نديدي چگونه خبرگزاريهاي دنيا و خبرنگاران با آب و تاب خبرش را منتشر كردند)

خواهرم:

برخيز، طهارت كن و دو ركعت نماز بخوان و با خداي خويش پيمان ببند بقاياي عمرت را با حجاب بگذراني.     (انشاءالله)

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها: 2
bahar (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), hoda (شنبه خرداد ماه 18, 1392 1:02 pm)
رتبه: 14.29%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

پستتوسط tafgah72 » پنج شنبه دي ماه 7, 1391 9:58 pm

سرگذشت توبه‌ي يك وكيل مدافع زن


اين زن، يك باره دست ازوكالت برداشت وتبديل به يك زن محجبه ي داعي شد

كه كارش سرزدن به مساجد وتشكيل جلسات وعظ وارشاد براي همنوعان

خويش- زنان ودختران- مي باشد.

خودش در مورد سرگذشت خويش چنين توضيح مي‌دهد:

در اثناي اداي عمره، حالتي بمن دست داد كه بشدت مي‌گريستم هر چه

بيشتر از چشمانم اشك مي‌ريخت احساس مي‌كردم قلبم پاك‌تر وشفاف

ترمي شود. درهمان چند لحظه با خودعهد بستم كه شغلم را رها كنم.

پس ازاينكه خودم را براي چنين تصميمي قانع ساختم احساس كردم تمام

وجودم ازتصميمي كه اتخاذ نموده ام،ابرازرضايت مي‌كند. همين كه

ازسفربرگشتم همه ي لباسهايي را كه مغايربا پوشش اسلامي بود درآورده

وملتزم به حجاب شرعي شدم. ازآن روزبه بعد دروازه ي خانه ام را برروي

مشترياني كه براي وكالت مراجعه مي كردند، بستم.

اعضاي خانواده ام با اين تصميم موافقت كردند به جزنامزدم كه به طلاق

تهديدم نمود. خوشبختانه خودم قبلاً با اوشرط گذاشته بودم كه اگر مانع از اين

بشودكه من به عنوان يك زن مسلمان واقعي زندگي كنم، با او ازدواج نخواهم

كرد. در نهايت طلاق، مرا از زندگي ذلت‌باري كه در انتظارم بود و من هرگز

خواهانش نبودم نجات داد.

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها: 3
Noha (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), asra (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), hoda (شنبه خرداد ماه 18, 1392 12:59 pm)
رتبه: 21.43%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

پستتوسط tafgah72 » چهارشنبه دي ماه 13, 1391 10:33 pm

سرگذشت توبه‌ي دوشيزه‌اي در محفل قرآن

هم اكنون ساكن امارات متحده‌ي عربي و در كلاس دوم دبيرستان مشغول

تحصيل هستم. اين كشور در قلبم جايگاه بخصوصي دارد زيرا در همين

سرزمين خداوند مرا به راه راست هدايت نمود.

هنگامي كه تازه وارد اين كشور دوست و همسايه شديم به تلويزيون شديداً

علاقه‌مند شدم. بهتر است بگويم با ايشان قرار داد بستم! ساعتها دو زانو  به

تماشايش مي‌نشستم. هيچ سريال، ترانه، برنامه كودك و نمايشي نبود كه

لحظه‌اي از آن غافل شوم و از نظرم پوشيده بماند. فقط زمان پخش برنامه‌هاي

فرهنگي و ديني بلند مي‌شدم.

خواهرم با تعجب مي گفت : چرا بلند شدي ؟!

به دروغ وانمود مي‌كردم كه به خاطر رسيدگي به درسها و كارهاي منزل بلند

شده‌ام.

خواهرم كه متوجه كارهاي من بود مي‌دانست كه قضيه چيست، بعضي اوقات

سر به سرم مي‌گذاشت و مي‌گفت: حالا به فكر درس و كارهاي منزل افتادي؟

قبلاً كه محو تماشاي فيلم و رقص و ترانه بودي چرا به فكر كارهايت نيفتادي؟!

خواهرم كاملاً بامن متفاوت بود؛ او از زماني كه توسط مادرم نماز را فرا گرفته

بود، هيچگاه بدون عذر آنرا ترك ننمود. در حاليكه من به نماز چندان پايبند نبودم؛

شايد در هفته چند بار بيشتر نماز نمي‌خواندم. خواهرم تا حد امكان از نشستن

جلوي تلويزيون پرهيز مي‌كرد. براي خودش چند دوست و همنشين صالح ا

انتخاب كرده بود كه توسط آنان دركارهاي نيك، تشويق و ياري مي‌شد.

تا اينكه خاله‌ام كه در يكي از بيمارستان‌هاي شهر جهت جلوگيري از سقط جنين

بستري بود، خواهرم را در حاليكه لباس سفيد زيبايي بر تن داشته در خواب

مي‌بيند كه به خاله‌ام مي‌گويد: نگران مباش! انشاءالله بزودي شفا مي يابي.

صبح كه خاله ام ازخواب بيدار مي شود مي بيند كاملاً صحيح و سالم است.

خواهرم همواره مرا به پيروي از دستورات الهي نصيحت مي‌كرد ولي متأسفانه

من به جاي پذيرفتن اندرزهايش لجوجتر و شرورتر شده و هر روز بيشتر از قبل

شيفته‌ي تلويزيون مي‌شدم. برنامه‌هاي متنوعي پخش مي‌شد؛ سريال‌هاي

بي‌ارزش، فيلمهاي مبتذل، ترانه‌هاي جنون‌آور و ديگر برنامه‌هاي مضر كه خطر

آنها را  اكنون كه به راه راست قدم گذاشته‌ام احساس مي‌كنم.

من از حكم اينگونه معصيتها بي خبرنبودم ، كاملاً متوجه بودم كه مرتكب كارهاي

نا جايز و حرام مي شوم. همچنين مي دانستم كه شاهراه هدايت براي كساني

كه بخواهند در آن قدم بگذارند باز و روشن است. وجدانم دائماً مرا سرزنش مي

كرد، چون من به ارتكاب گناه اكتفا نمي كردم ، بلكه فرايض را داشتم از دست

مي‌دادم. اما نمي‌گذاشتم اين افكار و سرزنشها خاطرم را زياد آشفته كند از اين

جهت هميشه خودم را مشغول مي‌ساختم حتي قبل از خواب با كتاب و

مجله‌اي خود را سرگرم مي‌‌نمودم تا فرصتي براي فكر كردن نداشته باشم.

اين روال تا مدت پنج سال ادامه داشت و بدين صورت عمرم در بطالت مي‌گذشت

تا اينكه آن روزي كه خداوند هدايتم نمود، فرا رسيد؛ در تعطيلات نيمه‌ي اول

سال ، خواهرم در كلاس قرآن كه براي چند روزي توسط يكي از گروههاي

اسلامي داير شده بود، شركت نمود و از من

نيز دعوت كرد كه با هم به كلاس برويم. مادرم نيز التماس نمود كه شركت كنم

ولي من به شدت با پيشنهاد آنها مخالفت كردم. وقتي اصرار كردند فرياد

كشيدم و گفتم: نمي‌خواهم بروم، نمي‌خواهم بروم...

من همچنان به قرارداد خودم! با تلويزيون متعهدبودم. تماشاي تك تك

برنامه‌هاي آن جزء لاينفك زندگي بيهوده مرا تشكيل مي‌داد. با خود مي‌گفتم:

من كجا و كلاسهاي قرآن كجا ؟! شاعر چه خوش سروده است:

حب القرآن وحب الحان الغنا                          في قلب عبدليس يجتمعان

(دوستي و محبت قرآن و دوستي نغمه هاي ترانه در قلب يك انسان باهم جاي

نخواهند گرفت)

پدرم كه از سركارش برگشت از دست مادر و خواهرم به او شكايت كردم. پدرم

به آنها گفت: با دخترم كاري نداشته باشيد بگذاريد هر طوري كه راحت است

باشد.

لازم به يادآوري است كه من دختر ناز پرور خانواده‌ام بودم و فقط يك خواهر

بزرگتر و برادري كوچكتر از خود داشتم لذا پدرم بيش از ديگران مرا دوست

داشت. پدرم متوجه نبود كه من نماز نمي‌خوانم، چون هرگاه در مورد نماز از من

سؤال مي‌كرد، به دروغ مي‌گفتم: نماز خوانده‌ام.

پدرم هميشه در منزل نبود و به علت دوري محل كارش ازخانه هر وقت سركار

مي‌رفت تا سه يا چهار روز بر نمي‌گشت.

خلاصه آن روز حاضر نشدم در كلاس قرآن شركت كنم تا اينكه روزي پدرم

شخصاً از من خواست كه همراه با خواهرم بروم، اگر دوست داشتم ادامه

دهم و اگر نپسنديدم تنوعي مي‌شود. چون پدرم را خيلي دوست

داشتم ، موافقت كردم.

همراه خواهرم به سوي گلشن قرآن

باهم به سوي كلاس قرآن به راه افتاديم، همينكه، وارد محفل آنان شدم، با

چهره‌هايي درخشان و منور به نور ايمان و ديدگاني گريان كه برخلاف من با نظر

به حرام و ناجايز آلوده نشده بودند، برخورد نمودم. با ديدن آنها احساس

زايدالوصفي وجودم را فرا گرفت، احساس ترس توأم با احساس خوشبختي،

احساس پشيماني و توبه... با خود گفتم: هنوز  از خداوند چنان فاصله‌اي كه

غير قابل جبران و برگشت باشد نگرفته‌ام لذا قبل از اينكه فرصت را ازدست

بدهم، هر چه سريعتر بايد برگردم.

قلب سنگم ترك برداشت، اشكهايم سرازير شد، و براي روزهاي گرانبهاي

عمرم كه پاي صفحه ي تلويزيون وبا دوستان ناباب در مجالس بيهوده باخته بودم

سخت پشيمان شده و گريستم!

چقدر من و امثال من از اينگونه محافل نوراني كه توسط فرشتگان الهي احاطه

مي‌شود و هر لحظه از جانب خداوند بر باشندگان آنها باران سكينه و رحمت

مي‌بارد، در غفلت بوده‌ايم. بگفته‌ي شهيد بزرگوار اسلام سيدقطب: «خداوند

بر من منت نهاد تا روزگاري در سايه‌ي قرآن بيارامم و نعمتي را بچشم كه

در زندگي هرگز نچشيده بودم... در سايه‌ي قرآن با خاطري آسوده و اندروني

آرام و دلي روشن زندگي نموده و باورم شد كه هيچ اصلاحي براي اين زمين و

هيچ آسايشي نصيب اين بشريت نمي‌گردد و هيچگونه ترقي و بركت و

طهارتي حاصل نمي‌شود مگر با برگشت به سوي الله... زيستن در سايه قرآن

نعمتي است كه قدر آن نشناسد مگر كسي كه خود چشيده  باشد.  نعمتي

كه عمر را  مي‌افزايد و آن را پاكيزه و مبارك مي‌گرداند.»

آري! من به وسيله‌ي معصيتهايم با خداوند مبارزه مي‌كردم ، خشنودي نفس

خويش را بر رضايت او مقدم مي‌داشتم ، پيروي از دستورات شيطان را بر

دستورات خداوند ترجيح مي‌دادم ، با اين همه خداوند در حق من لطف كرده

وهدايتم نمود.

سخنانم ر‌ا بدين صورت خلاصه مي‌كنم : من در خواب عميقي فرو رفته بودم كه

قرآن بيدارم نمود. خداوند چه زيبا ارشاد فرموده است:

( ان هذاالقرآن يهدي للتي هي اقوم ويبشرالمؤمنين الذين يعملون الصالحات

ان لهم اجراً كبيرا )

ترجمه: همانا اين قرآن به راهي كه پايدارتر است راهنمايي مي‌كند و مؤمناني

را كه اعمال شايسته انجام مي‌دهند، مژده مي‌دهد به اينكه براي آنان نزد

خداوند  پاداش بزرگي تدارك ديده شده است.

اكنون از خودم مي‌پرسم : اگر خداوند هدايتم نمي‌كرد ، معلوم نبود در چه

حالتي با او ملاقات مي‌كردم؟

حقيقتاً من در پيشگاه خدا و در پيش وجدان خويش نيز شرمنده‌ام. انسان چقدر

از خداوند غافل است. شاعر چنين مي‌سرايد:

فيا عجباً يعصي الاله                                               ام كيف يجحده الجاحد

(شگفتا از كسي كه خداوند را انكار و يا معصيت مي كند)

وفي كل شي له آيه                                                   تدل علي انه واحد  

(حال آنكه ذره‌هاي جهان هستي بر يگانگي او گواهي مي‌دهند)

خدايا تو گواه باش كه من توبه كرده و به سوي تو برگشته ام و از تو معذرت

مي‌خواهم. همانا تو بخشنده و مهرباني.

خواهرم! بشتاب ، كلاسهاي قرآن در انتظار تو نشسته اند.

خواهرت- از امارات (دوم دبيرستان)

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها: 2
Sanam1 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), hoda (شنبه خرداد ماه 18, 1392 12:58 pm)
رتبه: 14.29%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

پستتوسط tafgah72 » سه شنبه دي ماه 19, 1391 11:17 pm

جامه‌ي مخصوص فارغ التحصيلي " لیلی "


ليلي دختر بزرگترين فئودال منطقه، مانند ديگر بچه‌هاي ده، براي تحصيل به مكتبخانه‌ي محلي نمي‌رفت. پدرش او را «ياسمين خانه» صدا مي‌كرد. او از

بالاي برج بلند، بچه‌هاي ده را تماشا مي‌كرد. روحيه‌ي بالاي خودش و ديوارهاي بلند قصر بزرگ، ميان او و ديگر هم سن و سالانش سد ايجاد كرده بود. پدر

ليلي براي دخترش معلم خصوصي جهت آموزش زبان خارجي تدارك ديده بود. لباسهايش طبق مد روز مي‌آمد. نخستين پرورشگاه ليلي مدرسه «سان

گورگ» بود.

او هر چه بزرگتر مي‌شد به فرهنگ و تمدن غرب  مي‌انديشديد و به آن دل مي‌داد. ليلي براي تحصيلات عاليه به دانشگاه – سوربن- فرستاده شد. در

چهارسالي كه در دانشگاه اقامت داشت، پايان نامه‌اش را تحت عنوان «‌اهميت تفكر غربي در ساختار تمدن بشري» تكميل نمود.

اوكه همواره درآرزوي فارغ التحصيلي وپوشيدن جامه‌ي ويژه و فيلمبرداري بود، كم‌كم با فرا رسيدن آخرين روزهاي دوران تحصيلش، داشت به آرزوهايش

مي‌رسيد. بنابراين براي خريد پيراهن مخصوص وارد بازارهاي پاريس شد. در بازگشت سري به خانه‌ي دوستش خانم «آن» زد تا از او جهت شركت در جشن

فارغ التحصيلي خويش دعوت بعمل آورد.

«آن» از ليلي پرسيد: آيا قضيه‌ي جامه‌ي فارغ‌التحصيلي را مي‌داني؟ او در پاسخ گفت:خير! من فقط مي‌دانم كه اين تقليدي است از فرهنگ والاي غرب!

«آن» گفت: خير! اشتباه مي‌كني؟ واقعيت اين است كه روزگاري دانشگاههاي اسلامي اندلس درجهان غرب به عنوان مناره‌هاي علم و دانش به حساب

مي‌آمدند، فارغ التحصيلان اروپايي اين دانشگاهها همين جامه يا عباي عربي را به عنوان نشان بر نخبه بودن خويش در علم و دانشي كه توسط اساتيد

چيره‌دست مسلمان آموخته بودند، بر تن مي‌كردند.

سخن «آن» همانند تيري بر دل ليلي نشست؛ كسي كه عمري در راه فراگيري فرهنگ غرب گذرانيده بود. زير لب با خود زمزمه كرد:

پس ما مسلمانها اصل و اساسيم؟!

و به ياد سخنان مادربزرگش افتادكه گفته بود:

دخترم شخصيت اسلامي‌‌‌‌‌، يك شخصيت موزون و متعادل است. ليلي در حالي از دانشگاه – سوربن- فارغ التحصيل شد و به زادگاهش بازگشت كه دلش

براي اندلس از دست رفته مي‌سوخت. همچنين غم سالهايي راكه درفراگيري فرهنگ و تمدن غربي از دست داده بود، مي‌خورد. او در حالي برگشت كه

حامل تفكر و رسالت جديدي بود؛ در فكرآشنا ساختن فرزندان جامعه‌ي خويش با نقش تفكر اسلامي در ساختار تمدن بشري و نجات آنان از سقوط در ورطه

ي افكار و عقايد بيگانه بود.

او ديگر از بالاي برج بلند فقط به نظاره مكتب خانه‌ي محلي ده اكتفا نمي‌كرد، بلكه ضمن اينكه با ديد احترام به آن مي‌نگريست، بعدها كه داراي فرزندگرديد،

فرزندانش را براي فراگرفتن فرهنگ اسلامي  و بومي به آنجا فرستاد تا عظمت از دست رفته را بار ديگر احيا كند.

برای نویسنده این مطلب tafgah72 تشکر کننده ها: 4
Noha (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), bahar (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), hoda (شنبه خرداد ماه 18, 1392 12:54 pm), pejmanava (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 28.57%
 
tafgah72
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 932
تاريخ عضويت: پنج شنبه تير ماه 15, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 918 بار
تشکر شده: 1132 بار
امتياز: 6280

پستتوسط pejmanava » چهارشنبه اسفند ماه 23, 1391 7:55 pm

زن بلژیکی که در ۹۲ سالگی اسلام آورد!


یک پیرزن بلژیکی در سخنرانی خود در شهر دمام  داستان تحول و تغییر دینش در سن نود و دو سالگی را برای حضار روایت کرد و آنان را به

گریه انداخت!

به گزارش مفکرة الاسلام، این زن بلژیکی که پس از اسلام آوردن نام خود را به “نور” تغییر داده است، به منطقه شرقیة در عربستان سفر کرده و

در شهر دمام و به دعوت دفتر تعاونی دعوت و ارشاد این شهر با بیش از ۳۰۰ زن سعودی دیدار کرده و با سخنان موثرش همه را به گریه انداخت.

وی در سخنانش گفت: “زندگی حقیقی من از سال ۲۰۱۰ و زمانی که اسلام آوردم آغاز شد. با وجود اینکه از مدتها پیش با مسلمانان روبرو شده

و زندگی کرده بودم، و رفتار من با آنان همیشه مبنی بر احترام و دوستی نسبت به خودشان و عبادات دینی آنها بود، اما هرگز به اسلام آوردن

فکر نکرده بودم”.

“در ماه رمضان هرگز در هنگام روز به دیدارشان نمی رفتم، زیرا می دانستم که پذیرایی از مهمان از اخلاق اسلامی است و روزه دار بودن آنان

باعث خواهد    شد برای پذیرایی از من به زحمت بیفتند.همیشه به عادات و فرهنگ اسلامی احترام می گذاشتم، تا جایی که گوشت و مرغ را از


فروشگاه های مسلمانان تهیه می کردم، زیرا می دانستم که ذبح آن به روش اسلامی و با نظافت و بهداشت بیشتر است.

اما مهمترین سبب در تغییر دین من، رفتار

نیک مسلمانان نسبت به دیگران و خصوصا احترام بسیار آنان برای سالخوردگان و بزرگانشان بود.”نور افزود:

“علاقه مسلمانان به خود و احترامشان نسبت به غیر مسلمانان را می دیدم و متاثر می شدم. آنها به من سلام می کردند و در امور روزمره


زندگی یاریم می نمودند، با اینکه مسیحی بودم و در مقابل این کمک ها از من هیچ انتظاری نداشتند. آنچه مرا بیشتر متعجب کرد، زنی

مغربی بود که پس از اسلام آوردنم مرا به خانه اش برد و با همسر و چهار فرزندش از من نگهداری کرده و به نیازهایم رسیدگی می کردند،

در حالی که هیچ انتظاری در مقابل از من نداشتند و تنها به دلیل شفقت و محبتی که به سالخوردگان و ضعفا داشتند به یاریم آمده بودند.


این رفتارها مهمترین دلیل گرایش من به اسلام بود.هنگامی که برای گردش و دیدار با مسلمانان به مغرب رفتم، خانواده ای بزرگ را دیدم

که متشکل از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و فرزندان و نوه های متعدد

بود، و احترامی که برای بزرگانشان قائل بودند، و بوسیدن دست و سر یکدیگر و علاقه و الفتی که بین آنها برقرار بود مرا به گریه انداخت”.

وی در مورد مشکلاتی که پس از اسلام برایش پیش آمد گفت: “مهمترین چیزی که مرا آزار داد، دختر ۷۴ ساله ام بود که مسیحی است و

با شوهر و چهار فرزندش در فرانسه زندگی می کند، و هنگامی که خبر اسلام آوردن مرا شنید از من اعلام برائت کرد و

ادعا می کرد که به دلیل پیری دچار اختلال فکری شده ام. دخترم به من گفت که خانه سالمندان بهترین جا برای من است، در

حالی که ادعای او عاری از حقیقت است و حافظه و هوشیاری من دچار هیچ اختلالی نشده، تا حدی که اتفاقات سال ۱۹۳۰ میلادی

را به خاطر دارم. خانواده من که فرانسوی هستند از اشراف فرانسه و آریستوکرات ها به شمار می

روند و از زمانی که با همسر فقیر بلژیکیم ازدواج کردم و همراه او به بلژیک رفتم، با من قطع رابطه کردند. و اکنون که

از اسلام آوردن من با خبر شده اندمرا از میراث محروم کرده اند و حتی روزنامه های بلژیکی نیز متهمم می کنند که با دریافت پول مسلمان شده ام.



نور در مورد فعالیتهایش پس از اسلام آوردن گفت: “فریضه حج را بدون استفاده از صندلی چرخدار به جا آوردم، و طواف را نیز پیاده انجام دادم، زیرا بیمار

نیستم و قبلا شنا و پیاده روی می کردم، و قادر به انجام مناسک بودم. همچنین در دو سال گذشته به توفیق الله متعال ماه رمضان را روزه گرفتم”.

وی افزود: “بر زندگی گذشته ام تاسف می خورم، و معتقدم تولد حقیقی من در سال ۲۰۱۰ و پس از اسلام آوردنم بوده است”.

در پایان دیدار این پیرزن بلژیکی گفت: “آخرین آرزویم این است که به مکه بازگردم، عمره را ادا کرده و در همان سرزمین مقدس بمیرم و در قبرستان

مسلمانان دفن گردم”.

برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها: 3
bahar (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am), hoda (شنبه خرداد ماه 18, 1392 12:54 pm), tafgah72 (يکشنبه ارديبهشت ماه 7, 1392 2:51 am)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2996
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

Re: توبه تعدادی از بانوان عصر حاضر

پستتوسط Modir-Banowan » شنبه خرداد ماه 18, 1392 12:15 pm


جیمی مانکن آمریکایی
است که چندین ماه پیش به اسلام روی آورده است.

او پیش از تشرف به عنوان یک مانکن در مزون لباسی مشغول به کار بوده و به گفته خود او برای

حفظ ظاهرش مجبور به مصرف مواد مخدر شده که به مدت پنج سال به آن اعتیاد شدید داشته است.

اندکی در مورد علت مسلمان شدن او:

جیمی دلیل اصلی مسلمان شدنش را احترام اسلام به زنان عنوان کرد و گفت:

«من در یک خانواده مسیحی به دنیا آمدم؛ ولی هیچ وقت جوابی برای سؤالاتم درباره خداوند پیدا نکردم

و تا سن ۳۱ سالگی نتوانستم خدا را احساس کنم. دلیل این که به دین اسلام جذب شدم، همسر ایرانی ام بود.

تحقیقات بسیاری درباره دین اسلام انجام دادم. در اخبار خشونت ها و ظلم و ستمی که به مسلمانان می شد

را می دیدم و می خواستم دلیل اینکه مردم، از مسلمانان بیزارند را بدانم.

بنابراین تصمیم گرفتم تا اسلام را بهتر بشناسم و بدانم که چطور دینی است! هر چه بیشتر درباره اسلام تحقیق

می کردم، بیشتر به آن علاقه مند می شدم و دلیل اصلی این علاقه، احترامی بود که اسلام برای زنان قائل می شد.»

هرگز تصور نمی کردم که روزی مسلمان شوم، اکنون متوجه می شوم که تصویر ذهنی بسیار بدی

که از مسلمانان داشتم کاملاً اشتباه بود؛ و علت این طرز تفکرم رسانه ها بودند.

چون آن زمان هر آنچه که رسانه ها می گفتند را باور می کردم.

هرگز تصور نمی کردم که من نیز جزیی از جامعه مسلمانان شوم؛

اما اکنون به مسلمان بودن خود افتخار می کنم و از این بابت بسیار خوشحالم.

جیمی که پس از تشرف به دین اسلام از حجاب اسلامی نیز در خارج از منزل استفاده می کند،

معتقد است اسلام برای او نه تنها مانعی برای انجام فعالیتهای اجتماعی اش نیست

بلکه او همچون سابق به کارهای مورد علاقه اش چون ساز زدن و ورزشهایی چون اسنوبورد و اسکی روی آب ادامه می دهد.

قبل از این که مسلمان شوم، رویای هالیوود را در سر داشتم؛ اما وقتی شهادتین را گفتم تمام این رویاها برایم رنگ باخت.

من در آن زمان مشروب می خوردم، مواد مصرف می کردم؛ اما حالا اصلاً نمی خواهم که هیچ کدام از آن کارها را انجام دهم.

از این که مسلمانم در قلبم احساس آرامش می کنم. قبل از این که مسلمان شوم هیچ هدفی در زندگی ام نداشتم.

زنده بودن و ادامه زندگی برایم هیچ معنا و مفهومی نداشت.

اما اسلام به من حس آرامش و امنیت داد و به زندگی ام رنگ و بوی تازه ای بخشید.



برای نویسنده این مطلب Modir-Banowan تشکر کننده ها: 2
bahar (شنبه خرداد ماه 18, 1392 2:37 pm), hoda (شنبه خرداد ماه 18, 1392 12:54 pm)
رتبه: 14.29%
 
Modir-Banowan
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 143
تاريخ عضويت: دوشنبه فروردين ماه 26, 1392 11:30 pm
تشکر کرده: 68 بار
تشکر شده: 185 بار
امتياز: 1520

بعدي

بازگشت به دینی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان