ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

مديران انجمن: CafeWeb, Dabir, Noha, bahar

ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط CafeWeb » سه شنبه خرداد ماه 7, 1392 11:15 pm

با سلام واحترام خدمت کاربران گرامی



در این تاپیک داستان کوتاه انگلیسی همراه با ترجمه فارسی قرار داده می شود .


Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes
It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats


Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered
Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him
'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'



معنی فارسی

خانم ویلیامز یک معلم بود، و سی کودک در کلاسش بودند. آن‌ها بچه‌های خوبی بودند، و خانم ویلیامز همه‌ی آن‌ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ی خود را گم می کردند.
زمستان بود، و هوا خیلی سرد بود. مادر بچه ها همیشه آنها را با کت گرم و کلاه و دستکش به مدرسه می فرستادند. بچه ها صبح داخل کلاس می آمدند و کت، کلاه و دستکش هایشان در می آوردند. آن ها کت و کلاهشان را روی چوب لباسی که بر روی دیوار بود می‌گذاشتند، و دستکش ها را نیز در جیب کتشان می ذاشتند.
سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ویلیامز یک جفت دستکش کوچک آبی بر روی زمین پیدا کرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، این دستکش چه کسی است؟ اما کسی جوابی نداد.
در آن هنگام به دیک نگاه کرد و از او پرسید. دیک، دستکش های تو آبی نیستند؟
او پاسخ داد. بله، خانم ولی این ها نمی تونند برای من باشند. چون من برای خودمو گم کردم.

عضويت  / ورود


وب سایت پینوس
دینی ، علمی ، فرهنگی - اجتماعی
Www.Penous.Com , http://Www.Penous.ir  ,  http://Www.Penous.Net




واحد خبری پینوس
جدیدترین اخبار پاوه و اورامانات ، ایران و جهان
News.Penous.Com



برای نویسنده این مطلب CafeWeb تشکر کننده ها: 5
bahar (سه شنبه خرداد ماه 7, 1392 11:25 pm), naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:01 pm), pejmanava (چهارشنبه خرداد ماه 8, 1392 8:25 am), tafgah72 (چهارشنبه خرداد ماه 8, 1392 5:49 pm), tarannom (پنج شنبه خرداد ماه 9, 1392 2:17 pm)
رتبه: 35.71%
 
نماد کاربر
CafeWeb
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
 
پست ها : 923
تاريخ عضويت: جمعه آذر ماه 25, 1389 12:30 am
محل سکونت: کرمانشاه / پاوه
تشکر کرده: 1072 بار
تشکر شده: 906 بار
امتياز: 101619

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط pejmanava » چهارشنبه خرداد ماه 8, 1392 8:25 am

بله بله، تاپیک خوب و مفیدیه .


تحسین مرا پذیرا باشید.



وتوفیق من الله العزیز
در کل 1 بار ویرایش شده. اخرین ویرایش توسط pejmanava در چهارشنبه خرداد ماه 8, 1392 10:27 pm .

برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها:
CafeWeb (چهارشنبه خرداد ماه 8, 1392 9:50 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2996
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط hoda » چهارشنبه خرداد ماه 8, 1392 4:57 pm

سلام به نظر منم تایپک خوب مفیدی میتونه برای تقویت readig به خصوص برا دانش آموزا باشه
" الهی ! اشک چشمی، سوز آهی فروزان خاطــری، روشن نگاهــــی زهرسو بسته شـــــد درهای امید کلیدی ، رخنه ئی ، راهی پناهی"

برای نویسنده این مطلب hoda تشکر کننده ها:
CafeWeb (چهارشنبه خرداد ماه 8, 1392 9:50 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
hoda
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 192
تاريخ عضويت: چهارشنبه ارديبهشت ماه 4, 1392 11:30 pm
تشکر کرده: 1849 بار
تشکر شده: 305 بار
امتياز: 3040

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط CafeWeb » چهارشنبه خرداد ماه 8, 1392 9:51 pm

داستان انگلیسی زن زرنگ
There was a man who worked all of his life and saved all of his

money. He was a real miser ١  when it came to his money. He loved

money more than just about anything, and just before he died, he

said to his wife, "Now listen, when I die, I want you to take all my

money and place it in the casket ٢ with me. I wanna take my

money to the afterlife."





So he got his wife to promise him  with all her heart that when he

died, she would put all the money in the casket with him.

Well, one day he died. He was stretched out ٣ in the casket, the


عضويت  / ورود
was sitting there in black next to her closest friend. When

they finished the ceremony ۴, just before the undertakers ۵ got ready

to close the casket, the wife said "Wait just a minute!"

She had a shoe box with her, she came over with the box and

placed it in the casket. Then the undertakers locked the casket

down and rolled it away. Her friend said, "I hope you weren't

crazy enough to put all that money in the casket."

"Yes," the wife said, "I promised. I'm a good Christian, I can't lie.

I promised him that I was going to put that money in that casket

with him."

"You mean to tell me you put every cent of his money in the

casket with him?"

"I sure did. I got it all together, put it

into my account and I wrote

him a check."

معنی لغات سخت داستان انگلیسی زن زرنگ
۱٫miser :stingy خسیس
     2.casket : coffin ,تابوت
     3.stretch out : lie down ,قرار دادن
     4.ceremony :مراسم
     5.undertaker :کسی که کفن و دفن مرده را به عهده میگیرد



ترجمه فارسی داستان انگلیسی کوتاه زن زرنگ

مردی وجود داشت که همه زندگیش را کار کرده و به جمع آوری پول پرداخته بود. وقتی موضوع پولش میشد وی بسیار خسیس بود. او پول رو بیشتر از همه چیز دوست داشت.
    درست قبل از مردنش به زنش گفت: گوش کن ، وقتی من مردم ازت میخوام همه پولام رو برداری و همراه من توی تابوت بذاری. میخوام پولام رو به اون دنیا ببرم.
    بنابراین او از ه قلب از زنش قول گرفت که وقتی مرد، زنش پولاش رو در کنار او در تابوت بذاره
    یه روزی او مرد. اونو توی تابوت قرار دادند. زنش اونجا در کنار یکی از دوستان نزدیکش نشسته بود.
    وقتی اونا مراسم رو توم کردند و و درست قبل از مراسم کفن و دفن وقتی میخواستند در تابوت رو ببندند، زن گفت ، یک دقیقه صبر کنید. او یک جعبه کفش با خودش داست. نزدیک تابوت شد و جعبه را در تابوت گذاشت. بعد دفن کننده در تابوت را بست و پایین فرستاد.
    دوست زن گفت امیدوارم انقدر دیوانه نباشی که همه پول رو درون تابوت گذاشته باشی. زن گفت: بله. من قول داده بودم. من یک مسیحی خوب هسستم.
    من نمی تونم دروغ بگم. من بهش قول داده بودم که پول رو در تابوت پیش او بذارم.
    دوستش گفت: یعنی تو به من میگی تا آخرین سنت از پولش رو توی تابوت گذاشتی؟
    

عضويت  / ورود
گفت: بله من اینکارو کردم من همش رو باهم توی حساب بانکی خودم گذاشتم و برای شوهرم یک چک نوشتم.







عضويت  / ورود


وب سایت پینوس
دینی ، علمی ، فرهنگی - اجتماعی
Www.Penous.Com , http://Www.Penous.ir  ,  http://Www.Penous.Net




واحد خبری پینوس
جدیدترین اخبار پاوه و اورامانات ، ایران و جهان
News.Penous.Com



برای نویسنده این مطلب CafeWeb تشکر کننده ها: 3
bahar (پنج شنبه خرداد ماه 9, 1392 3:06 pm), naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:01 pm), pejmanava (پنج شنبه خرداد ماه 9, 1392 7:50 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
CafeWeb
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
 
پست ها : 923
تاريخ عضويت: جمعه آذر ماه 25, 1389 12:30 am
محل سکونت: کرمانشاه / پاوه
تشکر کرده: 1072 بار
تشکر شده: 906 بار
امتياز: 101619

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط tarannom » پنج شنبه خرداد ماه 9, 1392 2:28 pm




ONCE upon a time a peacock and a tortoise became great friends
The peacock lived on a tree by the banks of the stream in which the tortoise had his home.
Everyday, after
he had a drink of water, the peacock will dance near the stream to the amusement of his tortoise frien
One unfortunate day, a bird-catcher caught the peacock and was about to take him away to the market.
The unhappy bird begged his captor to allow him to bid his friend, the tortoise good-bye.
The bird-catcher allowed him his request and took him to the tortoise. The tortoise was greatly disturbed to see his friend a captive.
The tortoise asked the bird-catcher to let the peacock go in return for an expensive present.
The bird-catcher agreed. The tortoise then, dived into the water and in a few seconds came up with a handsome pearl,
to the great astonishment of the bird-catcher. As this was beyond his exceptions, he let the peacock go immediately.
A short time after, the greedy man came back and told the tortoise that he had not paid enough for the release of his friend,
and threatened to catch the peacock again unless an exact match of the pearl is given to him.
The tortoise, who had already advised his friend, the peacock, to leave the place to a distant jungle upon being set free, was greatly enraged at the greed of this man.
“Well,

” said the tortoise,

“if you insist on having another pearl like it, give it to me and I will fish you out an exact match for it.” Due to his greed, the bird-catcher gave the pearl to the tortoise, who swam away with it saying, “I am no fool to take one and give two!”

The tortoise then disappeared into the water, leaving the bird-catcher without a single pearl




روزی روزگاری،طاووس و لاک پشتی بودن که دوستای خوبی برای هم بودن.طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، خونه داشت..
هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد ، برای سرگرم کردن دوستش می رقصید.

یک روز بدشانس، یک شکارچی پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگین، از شکارچی اش خواهش کرد که بهش اجازه بده
  از لاک پشت خداحافظی کنه.
شکارچی خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پیش لاک پشت برد. لاک پشت از این که میدید دوستش اسیر شده خیلی ناراحت شد.
اون از شکارچی خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هدیه ای باارزش رها کنه. شکارچی قبول کرد.
بعد، لاکپشت داخل آب شیرجه زد و بعد از لحظه ای با مرواریدی زیبا بیرون اومد. شکارچی که از دیدن این کار لاک پشت متحیر شده بود فوری اجازه داد که طاووس بره.
مدت کوتاهی بعد از این ماجرا، مرد حریص برگشت و به لاک پشت گفت که برای آزادی پرنده ، چیز کمی گرفته و تهدید کرد که دوباره طاووس رو اسیر میکنه
مگه اینکه مروارید دیگه ای شبیه مروارید قبلی بگیره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصیحت کرده بود برای آزاد بودن ، به جنگل دوردستی بره ،خیلی از دست مرد حریص، عصبانی شد.
لاک پشت گفت:بسیار خوب، اگه اصرار داری مروارید دیگه ای شبیه قبلی داشته باشی، مروارید رو به من بده تا عین اونو برات پیدا کنم. شکارچی به خاطر طمعش ،
مروارید رو به لاک پشت داد.
لاک پشت درحالیکه با شنا کردن از مرد دور می شد گفت: من نادان نیستم که یکی بگیرم و دوتا بدم. بعد بدون اینکه حتی یه مروارید به شکارچی بده، در آب ناپدید شد.

برای نویسنده این مطلب tarannom تشکر کننده ها: 4
CafeWeb (شنبه خرداد ماه 10, 1392 12:28 am), bahar (پنج شنبه خرداد ماه 9, 1392 3:06 pm), naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:01 pm), pejmanava (پنج شنبه خرداد ماه 9, 1392 7:50 pm)
رتبه: 28.57%
 
نماد کاربر
tarannom
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 1303
تاريخ عضويت: جمعه فروردين ماه 18, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 610 بار
تشکر شده: 1107 بار
امتياز: 4610

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط CafeWeb » شنبه خرداد ماه 10, 1392 12:29 am

butterfly & the cocoon
     
     A small crack appeared on a cocoon.
     
     A man sat for hours and watched carefully
     
     the struggle of the butterfly to get out of
     
     that small crack of cocoon. Then the butterfly stopped striving.
     


It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying.
The man decided to help the poor creature.
     
     He widened the crack by scissors. The butterfly
     
     came out of cocoon easily,
     
     but her body was tiny and her wings were wrinkled.
     
     The ma continued watching the butterfly.
     
     He expected to see her wings become expanded to protect her body.
     
     But it didn’t happen! As a matter of fact,
     
     the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life,
     
     for she could never fly.
     
     The kind man didn’t realize that God had
     
     arranged the limitation of cocoon and
     
     also the struggle for butterfly to get out of it,
     
     so that a certain fluid could be discharged from
     
     her body to enable her to fly afterward.
     
     Sometimes struggling is the only thing we need to do.
     
     If God had provided us with an easy to live without any
     
     difficulties then we become paralyzed, couldn’t become
     
     strong and could not fly.
     Don’t worry, fight with difficulties and be sure
     
     that you can prevail over them.
     

ترجمه فارسی داستان انگلیسی " پروانه و پیله "
     
شکاف کوچکی بر روی پیله کرم ابریشمی ظلاهر شد.
     
     مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه کرد.
     
     پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند
     
     به تلاش هایش ادامه دهد. او تصمیم گرفت به این مخلوق کوچک کمک کند.
     
     با استفاده از قیچی شکاف را پهن تر کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ،
     
     اما بدنش کوچک و بال هایش چروکیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود .
     
     انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز کند. اما این طور نشد.
     
     در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز کند.
     
     مرد مهربان پی نبرد که خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده.
     
     به این صورت که مایع خاصی از بدنش ترشح می شود که او را قادر به پرواز می کند.
     
     بعضی اوقات تلاش و کوشش تنها چیزی است که باید انجام دهیم.
     
     اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا کرده بود
     
     در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز کنیم.



عضويت  / ورود


وب سایت پینوس
دینی ، علمی ، فرهنگی - اجتماعی
Www.Penous.Com , http://Www.Penous.ir  ,  http://Www.Penous.Net




واحد خبری پینوس
جدیدترین اخبار پاوه و اورامانات ، ایران و جهان
News.Penous.Com



برای نویسنده این مطلب CafeWeb تشکر کننده ها: 3
bahar (شنبه خرداد ماه 10, 1392 12:33 am), naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:01 pm), tarannom (شنبه خرداد ماه 11, 1392 10:26 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
CafeWeb
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
 
پست ها : 923
تاريخ عضويت: جمعه آذر ماه 25, 1389 12:30 am
محل سکونت: کرمانشاه / پاوه
تشکر کرده: 1072 بار
تشکر شده: 906 بار
امتياز: 101619

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط tarannom » شنبه خرداد ماه 11, 1392 10:25 pm

There once was a little boy who had a bad temper
His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence.
The first day,
the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks,
as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down.
He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence.
Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that
the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the boy was finally able to tell his father that all the nails were gone.
The father took his son by the hand and led him to the fence. He said,
“You have done well, my son, but look at the holes in the fence.
The fence will never be the same. When you say things in anger, they leave a scar just like this one.
You can put a knife in a man and draw it out. It won’t matter how many times you say
I’m sorry the wound is still there. A verbal wound is as bad as a physical one
.”



زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه  رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند.
روز اول پسربچه،37 میخ وارد دیوارکرد.
در طول هفته های بعد،وقتی یادگرفت بر رفتارش کنترل کند،تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید به تدریج کمتر شد.
او فهمید که کنترل رفتار، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است.
سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد.
این موضوع را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد اکنون هر روزی که رفتارش را کنترل کند، میخی را بیرون بکشد.روزها گذشت
و پسرک سرانجام به پدرش گفت که تمام میخ ها را بیرون کشیده.پدر دست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد.پدر گفت:
تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار شبیه اولش نیست.وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی،
آنها سوراخی مثل این ایجاد می کنند. تو میتوانی فردی را چاقو بزنی و آنرا دربیاوری . مهم نیست که چقدر از این کار ،اظهار تاسف کنی.
آن جراحت همچنان باقی می ماند.ایجاد یک زخم بیانی(رفتار بد)،به بدی یک زخم و جراحت فیزیکی است







برای نویسنده این مطلب tarannom تشکر کننده ها: 3
CafeWeb (شنبه خرداد ماه 11, 1392 10:38 pm), bahar (شنبه خرداد ماه 11, 1392 11:27 pm), naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:01 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
tarannom
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 1303
تاريخ عضويت: جمعه فروردين ماه 18, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 610 بار
تشکر شده: 1107 بار
امتياز: 4610

فتح اورست

پستتوسط pejmanava » شنبه خرداد ماه 11, 1392 11:09 pm

Short Story  

Conquest Of Everest  

Sir Edmund Hillary was the first man to climb Mount Everest. On May 29, 1953 he scaled the highest mountain then known to man-29,000 feet straight up. He was knighted for his efforts. He even made American Express card commercials because of it! However, until we read his book, High Adventure, we don't understand that Hillary had to grow into this success. You see, in 1952 he attempted to climb Mount Everest, but failed. A few weeks later a group in England asked him to address its members.  Hillary walked on stage to a thunderous applause. The audience was recognizing an attempt at greatness, but Edmund Hillary saw himself as a failure. He moved away from the microphone and walked to the edge of the platform. He made a fist and pointed at a picture of the mountain. He said in a loud voice, "Mount Everest, you beat me the first time, but I'll beat you the next time because you've grown all you are going to grow...

but I'm still growing!"  

Brian Cavanaugh, T.O.R.  

                "The Sower's Seeds"


=========================================================

داستان کوتاه


فتح اورست


   سر ادموند هیلاری (Sir Edmund Hillary)

نخستین کسی بود که در 29 ماه می سال 1953 از کوه اورست به عنوان مرتفع ترین کوه دنیا بالا رفت.

با این حال مادامی که انسان اقدام به خواندن کتاب او تحت عنوان«مخاطره بزرگ» نکرده باشد،

متوجه نمی شود که هیلاری برای تسخیر قله اورست ناگزیر از رشد کافی برای اجرای این امر خطیر برخوردار بوده است.

جریان از این قرار است که هیلاری در سال 1952 کوشید که از کوه بالا رود، ولی نتوانست. یک هفته پس

از این شکست گروهی از کوهنوردان انگلیسی از او خواستند که برای اعضای گروه آنها سخنرانی کند.

هیلاری یا هلهله و کف زدن هایی پر سرو صدای حضار در پشت میکروفن قرار گرفت. سپس مشت گره کرده

خود را به طرف نقشه کوه گرفت وبا صدای بلندی گفت: «ای اورست، تو بار اول مرا شکست دادی، ولی این

بار منم که تو را شکست خواهم داد چون تو رشد کامل خودت را کرده ای

اما من هنوز در حال رشد کردن هستم».


  برگرفته از کتاب: The Sower's Seeds

نویسنده: Brian Cavanaugh




برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها: 3
CafeWeb (يکشنبه خرداد ماه 26, 1392 10:12 pm), bahar (شنبه خرداد ماه 11, 1392 11:27 pm), naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:01 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2996
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » يکشنبه خرداد ماه 18, 1392 1:42 am

As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.


باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود .
.پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...


She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.

اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.


Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.


کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..


When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”

وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه  ورداشت ..
خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی  حالشو میگرفتم


For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.


هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه


When only one cookie remained, she thought: “ah... What this abusive man do now?”
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.


وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..


Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.


اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..
بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما


When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!

وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟
برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>


She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...
She had forgotten that her cookies were kept in her purse

فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.


The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.

اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود


...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.”


در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره و
حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره


There are 4 things that you cannot recover

چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .


The stone... ...after the throw!

سنگ بعد از این که پرتاب شد


The word... palavra... ...after it’s said!....

دشنام .. بعد از این که گفته شد..

The occasion.... after the loss!

موقعیت .... بعد از این که از دست رفت...

and...The time.....after it’s gone!

و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد...
























برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 3
CafeWeb (يکشنبه خرداد ماه 26, 1392 10:12 pm), naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:01 pm), pejmanava (يکشنبه خرداد ماه 19, 1392 10:53 am)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط CafeWeb » يکشنبه خرداد ماه 26, 1392 10:14 pm

A man with a gun goes into a bank and demands their money.
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.


Once he is given the money, he turns to a customer and asks, 'Did you see me rob this bank?'
وقتی پول ها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟






The man replied, 'Yes sir, I did.'
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.


The robber then shot him in the temple , killing him instantly.
.سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت


He then turned to a couple standing next to him and asked the man, 'Did you see me rob this bank?'
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آن ها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟


The man replied, 'No sir, I didn't, but my wife did!'
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید.


Moral – When Opportunity knocks…. MAKE USE OF IT!
نکته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند. از آن استفاده کنید!





عضويت  / ورود


وب سایت پینوس
دینی ، علمی ، فرهنگی - اجتماعی
Www.Penous.Com , http://Www.Penous.ir  ,  http://Www.Penous.Net




واحد خبری پینوس
جدیدترین اخبار پاوه و اورامانات ، ایران و جهان
News.Penous.Com



برای نویسنده این مطلب CafeWeb تشکر کننده ها: 4
Sadaf (چهارشنبه خرداد ماه 29, 1392 4:20 pm), bahar (جمعه خرداد ماه 31, 1392 11:33 pm), naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:01 pm), tarannom (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 10:35 am)
رتبه: 28.57%
 
نماد کاربر
CafeWeb
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت
 
پست ها : 923
تاريخ عضويت: جمعه آذر ماه 25, 1389 12:30 am
محل سکونت: کرمانشاه / پاوه
تشکر کرده: 1072 بار
تشکر شده: 906 بار
امتياز: 101619

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط Sadaf » چهارشنبه خرداد ماه 29, 1392 4:18 pm

داستان گاوچران

A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers. When he finished his drink, he found his horse had been stolen.
He went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling.  "Which one of you sidewinders stole my horse?!?!? " he yelled with surprising forcefulness. No one answered.  "Alright, I’m gonna have another beer, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I dun in Texas! And I don’t like to have to do what I dun in Texas! “. Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse had been returned to the post. He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked, “Say partner, before you go... what happened in Texas?” The cowboy turned back and said, “I had to walk home.”


گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی، كنار یك مهمان‌خانه ایستاد. بدبختانه، كسانی كه در آن شهر زندگی می‌كردند عادت بدی داشتند كه سر به سر غریبه‌ها می‌گذاشتند.
وقتی او (گاوچران) نوشیدنی‌اش را تمام كرد، متوجه شد كه اسبش دزدیده شده است.
او به كافه برگشت، و ماهرانه اسلحه‌اش را در آورد و سمت بالا گرفت و بالای سرش گرفت بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیك كرد.
او با تعجب و خیلی مقتدرانه فریاد زد: «كدام یك از شما آدم‌های بد اسب منو دزدیده؟!؟!»  كسی پاسخی نداد.
«بسیار خوب، من یك آب جو دیگه میخورم، و تا وقتی آن را تمام می‌كنم اسبم برنگردد، كاری را كه در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم!
و دوست ندارم آن كاری رو كه در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم!» بعضی از افراد خودشون جمع و جور كردن. آن مرد، بر طبق حرفش، آب جو دیگری نوشید، بیرون رفت،
و اسبش به سرجایش برگشته بود. اسبش رو زین كرد و به سمت خارج از شهر رفت. كافه چی به آرامی از كافه بیرون آمد و پرسید:
هی رفیق قبل از اینكه بری بگو، در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟ گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم پیاده برم خونه.

برای نویسنده این مطلب Sadaf تشکر کننده ها: 2
bahar (جمعه خرداد ماه 31, 1392 11:33 pm), naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:00 pm)
رتبه: 14.29%
 
نماد کاربر
Sadaf
کاربر کوشا
کاربر کوشا
 
پست ها : 8
تاريخ عضويت: سه شنبه خرداد ماه 28, 1392 10:58 am
تشکر کرده: 3 بار
تشکر شده: 19 بار
امتياز: 190

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » جمعه خرداد ماه 31, 1392 11:31 pm


داستان خانم زرنگ و آقای وکیل
A blonde and a lawyer sit next to each other on a plane
یک خانم بلوند و یک وکیل در هواپیما کنار هم نشسته بودند.

The lawyer asks her to play a game.
وکیل پیشنهاد یک بازی را بهش داد.

If he asked her a question that she didn't know the answer to, she would have to pay him five dollars; And every time the blonde asked the lawyer a question that he didn't know the answer to, the lawyer had to pay the blonde 50 dollars.
چنانچه وکیل از  خانم سوالی بپرسد و او جواب را نداند، خانم باید 5 دلار به وکیل بپردازد و هر بار که  خانم سوالی کند که وکیل نتواند جواب دهد، وکیل به او 50 دلار بپردازد.

So the lawyer asked the blonde his first question, "What is the distance between the Earth and the nearest star?" Without a word the blonde pays the lawyer five dollars.
سپس وکیل اولین سوال را پرسید:" فاصله ی زمین تا نزدیکترین ستاره چقدر است؟ " خانم بی تامل 5 دلار به وکیل پرداخت.

The blonde then asks him, "What goes up a hill with four legs and down a hill with three?" The lawyer thinks about it, but finally gives up and pays the blonde 50 dollars
سپس خانم از وکیل پرسید" آن چیست که با چهار پا از تپه بالا می رود و با سه پا به پایین باز می گردد؟" وکیل در این باره فکر کرد اما در انتها تسلیم شده و 50 دلار به خانم پرداخت.
سپس از او پرسید که جواب چی بوده و  خانم بی معطلی 5 دلار به او پرداخت کرد!!!!




برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 2
naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:00 pm), tarannom (شنبه تير ماه 21, 1392 12:03 am)
رتبه: 14.29%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط yasina » يکشنبه تير ماه 30, 1392 3:12 pm


داستان مادر زن و پدر زن

A woman had 3 girls.
خانمی سه دختر داشت.

One day she decides to test her sons-in-law.
یک روز او تصمیم گرفت دامادهایش را تست کند.

She invites the first one for a stroll by the lake shore ,purposely falls in and pretents to be drowing.
او داماد اولش را به کنار دریاچه دعوت کرد و عمدا تو آب افتاد و وانمود به غرق شدن کرد.

Without any hestination,the son-in-law jumps in and saves her.
بدون هیچ تاخیری داماد تو آب پرید و مادرزنش را نجات داد.

The next morning,he finds a brand new car in his driveway with this message on the windshield.
صبح روز بعد او یک ماشین نو "براند "را در پارکینگش پیدا کرد با این پیام در شیشهءجلویی.

Thank you !your mother-in-law who loves you!
متشکرم !از طرف مادر زنت کسی که تورا دوست دارد!

A few days later,the lady does the same thing with the second son-in-law.
بعد از چند روز خانم همین کار را با  داماد دومش کرد.

He jumps in the water and saves her also.
او هم به آب پرید و مادرزنش را نجات داد.

She offers him a new car with the same message on the windshield.
او یک ماشین  نو" براند "با این پیام بهش تقدیم کرد.

Thank you! your mother-in-law who loves you!
متشکرم!مادرزنت کسی که تو را دوست دارد!

Afew days later ,she does the same thing again with the third son-in-law.
بعد از چند روز او همین کار را با داماد سومش کرد.

While she is drowning,the son-in-law looks at her without moving an inch and thinks:
زمانیکه او غرق می شد دامادش او را نگاه می کرد بدون   اینکه حتی یک اینچ تکان بخورد و به این فکر می کرد که:

Finally,it,s about time  that this old witch dies!
بالاخره وقتش ر سیده که این پیرزن عجوزه بمیرد!

The next morning ,he receives a brand new car with this message .
صبح روز بعد او یک ماشین نو" براند" با این پیام دریافت کرد.

Thank you! Your father-in-law.
متشکرم! پدر زنت!!  

برای نویسنده این مطلب yasina تشکر کننده ها: 2
naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:00 pm), tarannom (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 10:35 am)
رتبه: 14.29%
 
نماد کاربر
yasina
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 196
تاريخ عضويت: جمعه اسفند ماه 10, 1391 12:30 am
تشکر کرده: 97 بار
تشکر شده: 252 بار
امتياز: 2440

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط tarannom » چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 10:34 am





Mr Jones had a few days' holiday , so he said ,

" I'm going to go to the mountains by train." He put on his best clothes, took a small bag,

went to the station and got into the train. He had a beautiful hat, and he often put his head out of the

window during the trip and looked at the mountains. But the wind pulled his hat off

Mr Jones quickly took his old bag and threw that out of the window too

THe other people in the carriage laughed. "Is your bag going to bring your beautiful hat back?" they asked

No, Mr Jones answered, but there's no name and no bag .

Someone's going to find both of them near each other, and he's going to send me the bag and the hat




ترجمه داستان کوتاه




آقای جونز چند روز تعطیل در پیش داشت ، پس با خود گفت : با قطار به کوه می روم. او بهترین لباسهایش را پوشید،

کیف کوچکی برداشت، به ایستگاه رفت و سوار قطار شد. او کلاه زیبایی به سر داشت و اغلب در طول سفر سرش را از پنجره بیرون می آورد

و کوهها را تماشا می کرد تا این که باد کلاهش را برد.

آقای جونز به سرعت کیف کهنه اش را هم برداشت و از پنجره به بیرون پرت کرد.

بقیه مسافران داخل قطار به او خندیدند و از او پرسیدند : آیا کیفت می خواهد کلاه زیبایت را برگرداند ؟

آقای جونز جواب داد : نه، در کلاهم نام و نشانی ندارم ولی در کیفم دارم.

هر کسی که هر دوی آنها را نزدیک هم پیدا کند، کیف و کلاه را برای من خواهد فرستاد









برای نویسنده این مطلب tarannom تشکر کننده ها: 3
bahar (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 12:34 pm), naseh_azizi (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:00 pm), pejmanava (چهارشنبه مرداد ماه 2, 1392 2:30 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
tarannom
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 1303
تاريخ عضويت: جمعه فروردين ماه 18, 1391 11:30 pm
تشکر کرده: 610 بار
تشکر شده: 1107 بار
امتياز: 4610

Re: ஜஜஜ داستان های انگلیسی همراه با ترجمه فارسی ஜஜஜ

پستتوسط bahar » دوشنبه آذر ماه 4, 1392 4:02 pm


There once was a little boy who had a bad temper. His father gave him a bag of nails and told him that every time he lost his temper, he must hammer a nail into the back of the fence.
The first day, the boy had driven 37 nails into the fence. Over the next few weeks, as he learned to control his anger, the number of nails hammered daily gradually dwindled down.
He discovered it was easier to hold his temper than to drive those nails into the fence.
Finally the day came when the boy didn’t lose his temper at all. He told his father about it and the father suggested that the boy now pull out one nail for each day that he was able to hold his temper. The days passed and the boy was finally able to tell his father that all the nails were gone.
The father took his son by the hand and led him to the fence. He said, “You have done well, my son, but look at the holes in the fence. The fence will never be the same. When you say things in anger, they leave a scar just like this one.
You can put a knife in a man and draw it out. It won’t matter how many times you say I’m sorry the wound is still there. A verbal wound is as bad as a physical one.”


زمانی ،پسربچه ای بود که رفتار بدی داشت.پدرش به او کیفی پر از میخ داد و گفت هرگاه  رفتار بدی انجام داد،باید میخی را به دیوار فروکند.
روز اول پسربچه،37 میخ وارد دیوارکرد.در طول هفته های بعد،وقتی یادگرفت بر رفتارش کنترل کند،
تعداد میخ هایی که به دیوار میکوبید به تدریج کمتر شد.او فهمید که کنترل رفتار، از کوبیدن میخ به دیوار آسانتر است.
سرانجام روزی رسید که پسر رفتارش را به کلی کنترل کرد. این موضوع را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد اکنون هر روزی که رفتارش را کنترل کند، میخی را بیرون بکشد.روزها گذشت و پسرک سرانجام به پدرش گفت که تمام میخ ها را بیرون کشیده.پدر دست پسرش را گرفت و سمت دیوار برد.پدر گفت: تو خوب شده ای اما به این سوراخهای دیوار نگاه کن.دیوار شبیه اولش نیست.وقتی چیزی را با عصبانیت بیان می کنی،آنها سوراخی مثل این ایجاد می کنند. تو میتوانی فردی را چاقو بزنی و آنرا دربیاوری . مهم نیست که چقدر از این کار ،اظهار تاسف کنی.آن جراحت همچنان باقی می ماند.ایجاد یک زخم بیانی(رفتار بد)،به بدی یک زخم و جراحت فیزیکی است.


نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

بعدي

بازگشت به English Short Stories(pdf & word0

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان